سحر رو از من دزدید یا من نتونستم به دستش بیارم
این سوال همیشه توی ذهن من باقی میمونه تا آخر عمرم.
حقیقت داره که ادم فقط یک بار واقعی عاشق میشه.من با دخترای زیادی رابطه داشتم اما تنها کسی که هیچ چیزی رو به اون ترجیح نمیدادم سحر بود .توی هر حالتی و هر شرایطی سحر اولویت داشت برام حتی اون به من و خود من هم اولویت داشت.
داستان سحر پارت ۲
آبان اون سال زمانی که جواب داد شروع رابطه چتی ما توی یاهو مسنجر بود من هیچ ایده ای نداشتم که سحر واقعا از بقیه دختر ها متفاوت تر هست و سیستم فکری و نگرشش به محیط اطرافش تفاوت زیادی داشت.فکر میکردم میتونم اون رو مال خودم کنم فکر میکردم که میتونم به دستش بیارم.اما سحر سرکش و رام نشدنی بود.
رابطه ما تقریبا متنی بود توی دانشگاه من هیچ وقت باهاش حرف نمیزدم چون به خیال خودم باید دوست دخترم میشد و این رو کرده بودم اهرم فشار.اونم اصلا براش مهم نبود .توی طول روز تقریبا همیشه هیچ ارتباطی نداشتیم و با شروع تاریکی شب ،روز رابطه من و سحر شروع میشد.
از ساعت ۱۰ شب تا گاها ۷ ۸ صبح ما باهم تکست میدادیم و حرف میزدیم توی کل رابطه ۱۰ ۱۲ سالمون شاید ۵بار تلفنی حرف نزدیم شاید ۱۰ بار با هم بیرون نرفتیم. اما عمق این رابطه اینقدر زیاد بود که زجر و رنج و عشق و هیجان توی تمام مدت در نهایت درجه خودشون بودن.
اون معتقد بود که بهترین ساعات شبانه روزش رو در اختیار من میزاره و من معتقد بودم که ما باید حضور هم رو لمس کنیم.
توی تمام این سال ها فقط یکبار بوسیدیم همو شاید در حد چند لحظه بدون تصمیم قبلی بدون در نظر گرفتن اطراف بدون هر ممنوعیتی کنج دیوار رو به روی هم نشسته بوسیدیم لبهای همو، این اولین و تنهاترین لحظه ای بود که ما همدیگه رو لمس کردیم.
زمان هایی که میرفتیم کافه اونم به اصرار شدید من و با تهدید اگر نیای ببینمت دیگه جوابت رو نمیدم همیشه یه شاخه رز بلند با یه ربان خیلی بلند تر از شاخه رز براش میبردم با یه سیب یا یه انار .
زمانی که رو به روش میشستم تمام متعلقات خودم رو از خودم آزاد میکردم ساعت انگشتر هدفون هر چیزی که ممکن بود حواسم رو ازش پرت کنه رو از خودم جدا میکردم میزاشتم کنار تا تمام حواسم به سحر باشه.