بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ

در بحبوحه تلاطم ذهنیات، و ادراکی که از نهاد جان بر میخاست...
تک گنهکار شبگیری، در نیمشب دریافتم...
گویی تنها نجوای زندهٔ حقیقت، از دیدگان سرخش، چون امواجی خروشان و افسارگسیخته، در جو مریض میتاخت...
در کنجی از سراچه، سر بر زانو نهادن و آرام گریستن...
گویی دنیا را مرزی داشت میلهای پنجرهٔ شبنمزده...
این سرای جوانکی سوخته و ماورای آن روزنهٔ بلورین، مردمان از پی هم برفتند و دغدغه روزگارشان، هویٰوهوسهای نفسانی میبود...
بیچاره، دران حالت نومیدی، آخرین واژگانی که از لسانش برمیآمد را نظمی نهاد و به سراییدن نگاشت:
یـکـی بنده سـخـن بسیار دارد
کاین آخر سخن راندن مپندار
چــو ایـن بنده تنی بــر ظـل دارد
کاین دل را به غل بودن مپندار
کــه شــایــد او دلــی بــر کـیـن دارد
کاین دل را به حسد بردن مپندار
ورایــش آن دل انـــدر دل دارد
کاین را لیلی و مجنون مپندار
ورای هــــــــر دلـــــی او دل دارد
کاین صاحبدل خفته مپندار
که شاید آن عطش بسیار دارد
کاین را عـــارف عـــاشـــق مپندار
که او پیش مدتی دل نیدارد
کاین پــاک و مــنــزه میمپندار
کــان اوصاف نیک الله دارد
کاین بنده سـالم میمپندار
کـــان بنده گـنـه بسیار دارد
کاین دوزخی حتمی مپندار
کــــه الله رحمها بسیار دارد
کاین بنده نبخشوده مپندار
کــــه الله رحمتی بـسـیـار دارد
کاین مفلوک را نومید مپندار