"با خودم داشتم فکر میکردم که اصلا واقعا دوست داشتن بیقید شرط وجود دارد؟ یعنی کسی پیدا میشود که تو را برای خودت دوست داشته باشد؟ بتوانی ناراحتی هایت را برایش بگویی بدون اینکه بعدا این ناراحتیها را بر سرت نکوبد و بازم تو را بخواهد؟"..... از من داشت میپرسید....نفس عمیقی میکشیدم.. گفتم چرا این سوال باید بپرسی و چرا باید الان بپرسی...چرا از من...من چرا باید جواب این سوال را بدانم و برای تو نسخهای بپیچانم...چون من هم دیگر نمیدانم... اگر این سوال را زمانهایی دور از من میپرسیدی جوابی بهتر و پررنگتری داشتم اما آخر الان چرا؟؟.. من حتی دیگر نمیدانم دوست داشتن چیست تا بدانم بیقید و شرط و با قید و شرطش چه تفاوتی باهمدیگر دارند...شاید هم بدانم و نخواهم به تو بگویم ...نخواهم بگویم که دوست داشتن مثل بالنسواریست...هرچقدر بالاتر میروی خطر سقوطت هم سهمگینتر میشود...نخواهم بگویم که اگر بیقید و شرط باشد هم احساس میکنی در مرکز عالمی و همهی دنیا به دور تو میچرخد...درست مانند کودکی ۲ ساله که از نظر ذهنی خودش را در مرکز احساس میکند و همه چیز را برای خود میداند...شاید نخواهم به تو بگویم که بله پیدا میشود...پیدا میشود و وای به حالت اگر پیدایش کنی....اگر پیدایش کردی بدان راه برگشتی نداری...این خاکش زمینگیر است و اگر روزی مجبور به ترک این خاک شدی، تو همانی نخواهی بود که اولینبار واردَش شدی...تو همانی نخواهی بود که اولینبار واردَش شدی...
اما اینها را به تو نگفتم چون نخواستم بگویم شاید هم نتوانستم و شاید هم ممکن نبود بگویم....شاید هم خواستم از او دربرابر همه اینها محافظت کنم و بجایش گفتم:" اگر پیدا شود بدان که بستهبندی از پیش نیست و باید برای ساختن و نگه داشتنش تلاش و مراقبت کنی." که البته آن هم تضمینی برای بقای آن نیست؛ جمله آخر را به زبان نیاوردم و در دل برای همهی آنچه نگفتم بیصدا گریستم.
