در گوشهی دنیای آبی تنگ کوچک خودم نشستهام...
اینجا واحد شمارش زمان، بغض و گریه است...
کسی دوروبرم نیست و من جسم حقیرم را در تگنای این پراشوب به این طرف و آن طرف میکشانم... نمیدانم چرا خاطرات لطیف دورانهایی که تنگ و دور نبودی به یادم میآید و دنیای کوچکم را بیشتر میآزرد...زمان بیشتر درد میکشد و بغض و گریه بیشتر روحم را خراش می.دهد...اینجا آنقدری کوچک است که فقط صدای برگشت گریه خودم را میشنوم...گویی ارکستری در نزدیکیام سمفونی اشکهایم را مینوازد ...و این بیشتر چشمهایم را تر میکند....
زمان کش میآید و من بیشتر مچاله میشوم...خاطرات امانم نمیدهد و من فراموش کردهام لمس پوست دستانت چه رنگی داشت...یادم نمیآید صدایت چه آهنگی داشت ...گویی هیچوقت نبودهای و اینها فقط خواب بوده است...آنقدر دوری...
دنیایم تنگتر میشود...گوشهای که نشستهام گوشهتر میشود و من هرآن ممکن است به پایین پرت شوم.....بگذار پرت شوم....بگذار تنگتر شود ...بگذار این سقوط برگشتی نداشته باشد خدای من..بگذار.
-اسفند ۴۰۴
اسفند ۴۰۴