
روز شانزدهم (تلاش اول)
من غالبا فردی غمگین هستم. یک فرد غمگین که بسیار حس شوخ طبعی بالایی دارد و معمولا میتوانم اطرافیانم را بخندانم، که البته این هم یک مورد سپر دفاعی یا همان نقابی است که به صورت زدهام تا دیگران را وارد حصار بسیار شخصی و بسیار نزدیک به قلبم نکنم. با تمام این اوصاف کهکاهی پیش میآید که دوسدارم حقیقتا شاد و امیدوار باشم. امروز به توصیه یکی از دوستانم سعی کردم یک روزنه امید کوچک در زندگیام ایجاد کنم تا شاید بتوانم هم خودم و هم نوشتههایم را کمی از حالت افسردگی خارج کنم. قسم میخورم که بسیار هم تلاش کردم. به هر دری که زدم بسته بود. شاید هم به اندازه کافی تلاش نکرده باشم، حقیقتا نمیدانم که میزان کافی برای تلاش در این مورد بخصوص چطور محاسبه میشود، ولی باور دارم میزان تلاشی که انجام دادم باید حداقل یک ایده یا یک مسیر جلوی پایم میگذاشت.
من معمولا فردی رویاپرداز هستم، از همان سنین کودکی خودم را در موقعیتهای مختلف متصور میشدم که به موفقیتهای بسیار بزرگی دست پیدا کردهام. تعداد کمی از دوستانم که بسیار به من نزدیک هستند باور دارند شخصی هستم که میشود همیشه از درون جیبهایش ایدهها و برنامههای جالبی برای آینده پیدا کرد، شاید هم از لطف زیادی که به من دارند اینطور میگویند. با تمام این تفاسیر امروز هیچ اتفاقی نیفتاد.
در این برهه از زندگیام عمیقاً باور دارم که علاوه بر تلاش بسیار برای رسیدن به خواستهها، آدمی باید موقعیت مناسبی هم داشته باشد. برای مثال شاید فردی علاقه داشته باید که دکترای ادبیات دریافت کند، آن هم از یک دانشگاه معتبر سراسری. برای رسیدن به این خواسته باید تمام وقت و تلاشش را صرف آموزش کند تا کاملا به نتیجه مطلوبی که مدنظرش هست برسد. حال اگر این فرد در خانوادهای ضعیف متولد شده باشد که به ناچار مجبور به کار کردن باشد چه؟ جدای از این اگر مشکلات یا بیماری خاصی هم داشته باشد چه؟ اگر نتواند هزینه منابع مورد نیازش برای آموزش را فراهم کند چه؟ اگر در زندگیاش اتفاقی برای یکی از عزیزانش بیوفتد چه؟ و هزار و یک سوال دیگر. آیا واقعا میتوان گفت این فرد به دلیل کم کاری و تلاش نکردن به خواستهاش نرسیده است؟ حداقل درحال حاضر و مخصوصا در جغرافیایی که در آن زندگی میکنم، نمیتوانم بپذیرم که همه چیز به خود فرد بر میگردد.
حال چرا تلاش اول؟ دلیلش این است که قلبا بدم نمیآید در آینده روزنهای کوچک از امید نصیبم شود، البته روزنهای معقول و منطقی. چرا که خیال بافی و رویا پردازی در این برهه از زندگیام مانند چتربازی خواهد بود که چترش باز نمیشود. میمانم تا ببینم چه پیش خواهد آمد، تا آن زمان از دل سیاهیهایی که برایم به روشنی روز است خواهم نوشت.