خب سلام!
همون تایمی که من سعی کردم دوباره خودم رو جمع و جور کنم و به زندگی برگردم. جنگ شد و اینترنتها هم قطع شد :))))) گفتن من باب احساسم درباره قطعی اینترنت تکراریه همه همدردیم... بیشتر از این حرصم میگیره که نکنه اینترنت رو برای همیشه پولی کنن. :)))
من در تلاشم که نه اینترنت پرو بخرم و نه هیچ کانفینگی با این قیمتهای نجومی :))) تا خدایی نکرده یه وقت بهشون خوش نگذره و این وضعیت رو همیشگی کنن. شما هم نخرید لطفا!
البته اگه همهمون نخریم پسفردا ممکنه بله و ایتا رو هم فیلتر کنن. بالاخره باید پول یه طوری دربیاد.
خب بریم سراغ کار همیشگی؛ نوشتن!
دو سه روز پیش با استاد ح داشتم صحبت میکردم و آه و ناله که آقا به غلط کردن افتادم که توی این وضعیت اومدم لیسانس دوم بگیرم به جاش میرفتم سرکار... استاد ح نمیدونم مثل خودم زیادی خوشبینه یا که واقعا درست میگه... من ترجیح دادم فکر کنم درست میگه! گفتش اگه دهن خودت رو سرویس کنی و فقط و فقط بنویسی مگه میشه نرسی؟! (استاد ح البته با کلام خیلی قشنگتری گفت) خلاصه که دوستان فعلا مدتی میخوام ریاضت بکشم و سفت بچسبم به کار تا انشالله یه روز بیاید فیلمهایی که نوشتم رو ببینید. اونروز انشالله پولدار شدم به جوانان موعظه میکنم که دیگه شرایطتون از من که بدتر نبود پس بشینید بنویسید. (هرچند در رنج، متاسفانه دست بالای دست بسیاره...)
احتمالا ماهایی که توی این دوره داریم تلاش میکنیم اگه به جایی برسیم قطعا بشریت میفهمه اگه بخوااااد میشه؛ گور بابای شرایط. هرچند که پوستش باید مثل ما کنده بشه!
انشالله همه برسیم به اون چیزی که میخوایم و بعدش بشیم الگوی جهان بگن: «دیگه اوضاعمون از ایرانیای قرن ۲۱ که بدتر نیست اونا تونستن ما هم میتونیم. :)))»
راستی میخوام براتون عکس پروژه ترم یک کارگردانیم رو بذارم. ( میخواستم بذارم لینکدین؛ یادش بخیر! :)))) )
این پروژه رو توی روزهای سخت دی به یه جایی رسوندیم و بهمن یه اجرای کلاسی رفتیم.
اگه بخوام از ماجراهای رسوندن این پروژه بگم حرف زیاده و اینجا هم جاش نیست...
این تاتر کوتاه پروژه نهایی ترم یک کارگردانیمون با استاد عرفان شیرنگی هست! از خوب بودن و حرفهای بودنشون هر چی بگم کمه... حیف که قرار نیست حرفهام کارگردانی تئاتر باشه وگرنه که حالاحالاها باید ازشون چیزی یاد میگرفتم.
این کار یک اقتباس از مکبث ویلیام شکسپیره که با قلم ناپخته خودم اومدم یه مکبث متفاوت خلق کردم و بعد هم کارگردانیش کردم. خودم با همه کاستیها خیلی دوستش دارم.
دم بچهها هم واقعا گرم که کنارم بودن تا این کار رو بسازیم.
این هم بخشی از عکسهای تئاتر نوبت مکبث تا بمونه به یادگار:

