
چیزهایی هست که در خرد آدمی نمیگنجد اما وجود دارد. همان چیزهایی که وقتی رخ میدهند بدن مور مور میشود و موهای تن از خوف آن میایستند. در سالهای خامی و بازی، هربار که ننهجان آتشدان را به اسپند میآکند و وردهایی زیر لب زمزمه میکرد، پنهانی میخندیدم. ننهجان بعضی شبها حرفهای عجیبی میزد: «باد بد قدم در کمین است، چشم دیو به داخل خانهی مان جسته رستم.»
رستم آقاجانم بود، مردی ساده دل و آرام خوی که بعد از من و ننهجان دل به چوب و اره سپرده بود. با اره ای برنده به جان تکه چوبی خشک میافتاد و در آن حیاتی دوباره میدمید. همیشه هم میگفت:«روح درخت همیشه زنده است و حیاتبخش، تا ریشه اش در خاک باشد نفس میبخشد و ثمرهی شیرین میپروراند و آنگاه که از خاک جدا شود، بیجان نمیشود، میز میشود، خانه میشود، کاغذی میشود برای حک کردن اندیشهی آدمی.»
من کودک بودم و هنوز به مکتب نرفته بودم. زندگیمان بر صراط مستقیم بود، صبح به صبح ننهجان برای در امان ماندنمان از زخم چشم بد اسپند دود میکرد و شب به شب زیر بالینمان قیچی میگذاشت، آینهها را با پارچههای سپید میپوشاند و پشت در کاسهی آب میگذاشت. همهچیز به راه بود تا اینکه آن شب نحس سر رسید…
آسمان را ابرهای تیره گرفته بودند، ننهجان از بستر برخاسته بود، تسبیح میچرخاند:«رستم دلم آشوب است، به دلم بد افتاده، بوی بدشگونی میآید.»
آقاجان دست ننهجان را گرفته بود و نوازش میکرد: «به دلت بد راه نده زن. فقط آسمان گرفته. الان است که باران ببارد و آسمان آرام شود.»
اما ننهجان درست احساس کرده بود؛ این را فردای آن شب فهمیدم. وقتی پدرم دور تا دور حیاط خانه قدم میزد و مادرم دورش میچرخید و میگفت:«این کار را نکن رستم. قبولش نکن… اگر قبول کنی روزگارمان سیاه خواهد شد. آن درخت فرق دارد؛ مقدس است. نه فقط برای زرتشتیان بلکه برای همهی اهالی این ولایت. حتی برای ما… ما هاتف را از برکت او داریم. تو که این حرفها سرت میشود مرد.»
آقاجان دستانش را بر سرش گرفته بود و با اضطراب میگفت: «همهی اینها را خوب میدانم اما چارهای جز اطاعت نیست دستور حاکم است. باید آن درخت را قطع کنم.»
پدرم نجار دارالحکومه بود. زیر دست والی فارس. او با چشم خودش دیده بود که هرکس از فرمان شاهزاده سرپیچی کند، تنش از سرش جدا خواهد شد.
من طفلکی بودم بازیگوش اما متوجه حس و حال حاکم بر خانه شده بودم از دور آقا و ننهجانم را مینگریستم. ننهجان مدام دور آقاجان میچرخید و از این تصمیم او را برحذر میداشت و پدرم ساعتها چشم بر زمین میدوخت. اضطراب تمام وجودش را گرفته بود، نه فقط از ترس جان بلکه از شومی پس از آن…
خبر حکم قطع کردن درخت به گوش اهالی ولایت رسیده بود، عصر آن روز چند موبد زرتشتی به خانهیمان آمدند. تا آن روز آنها را از نزدیک ندیده بودم. قامتهایی بلند داشتند با کلاهی بر سر و پیراهن سپید بلندی بر تن. در چهرهشان نه آرامشی بود و نه لبخندی. با قدمهایی محکم به اندرونی مان آمدند. من کنار آقاجان نشستم و دلم آشوب شده بود. آن روز برای اولینبار دل آشوب شدن های ننهجان را با گوشت و استخوان حس کردم. با خود میگفتم این چه درختی است که آقاجان را مضطرب ساخته و پای موبدان را به خانهی ما کشانده است؟
یکی از موبدان رو به پدرم گفت: «آن درخت، درختی است مقدس و نگهبان. ریشهاش در خاک نیست، در باور و اعتقاد ماست. به یمن حضورش برکت در این ولایت در جریان است قطع کردنش، بدشگونی، نحسی و قحطی میآورد. این درخت ۳۰۰۰ ساله یادگار زرتشت مقدس است او خود بذرش را کاشته است. مبادا تیشه بر جانش بزنی و خشم زمین و آسمان را بر سرمان نازل کنی. »
آقاجان سکوت کرده بود و ننهجان لبهایش را می گزید:« ای موبد درست است که ما هم آیین شما نیستیم اما حرمت مقدسات را میدانیم. از کودکی تا به همین امروز برکت این درخت را بر زندگیمان احساس کردهایم. همسر من، از همان روز که حکم والی فارس به دستش رسید تا به امروز لب به آب و نان نزده است. او رستم دستان نیست که در مقابل والی فارس باایستد. ما شاید با حاکم همآیین باشیم اما همبین نه. ما این درخت را مانند او خلاف دین خود نمیبینیم.»
آقاجان که محکم دستانش را در هم قلاب کرده بود به میانه صحبت مادر آمد: «به خدای محمد قسم که نه قصد توهین به مقدسات شما را دارم و نه توان مقابله با حکم والی. از بزرگان دارالحکومه شنیدهام که حاکم در ظاهر به بهانه محو آیینهای غیراسلامی حکم بر قطع درخت داده است اما حقیقت این است که او میخواهد آن زمین را به تصرف خود در آورد و بنایی نو در آن بسازد. این همهی حقیقتی است که من شنیدهام. کاری نیز از من بر نخواهد آمد. من باید تبر بر جان آن درخت بزنم و در انتظار این باشم که آیا بدشگونیاش دامنم را خواهد گرفت یا نه.» آقاجان این را میگوید بلند شده و از اتاق بیرون میرود.
آن روز نیز شب میشود و فردا روز موعود فرا میرسد. در تمام طول شب آقاجان ساکت و سنگین دور حیاط خانه قدم میزند. ننهجان هم تمام شب بر سجاده اش نشسته بود و دعا میخواند. من نیز در رخت خود را به خواب زده بودم اما هراس از نحسی درخت تا نزدیکی صبح خواب را از چشمانم ربوده بود.
ناگهان از خواب برخواستم. خورشید نیمهی ظهر را نشان میداد. خانه خالی بود. ترس درونم شعلهور شده بود اما هیچ کاری از دستم برنمی آمد تا غروب بر روی پلههای حیاط نشستم و چشم بر در دوختم. خورشید که از آسمان رفت، صدای باز شدن درب آمد؛ آقاجان و ننهجان بازگشته بودند. بر روی لباسهای آقاجان برادههای چوب ریخته بود؛ ننهجان شاخهی شکستهای بر دست داشت؛ تا به کنار باغچه رسید با دستانش خاک را کند و شاخه را در آن کاشت. آقا جان هم با چهرهای درهم به اتاقی رفت و روزها از آن بیرون نیامد.
چند روزی بود که آقاجان را نمیدیدم، فقط شبهای صدای جیغش را میشنیدم. شبهای سختی بود؛ پدر هر شب کابوس میدید، در تب میسوخت و فریاد میزد:«من گناهی ندارم.»
اما سختترین شب روزی فرا رسید که خبر رسید والی فارس به طرز مشکوکی مرده است، حاملان چوبهای قطعه شده درخت و همه آنهایی که به طرزی با این ماجرا در ارتباط بوده اند به طرز مشکوکی هلاک میشوند.
اهالی ولایت همه به این باور رسیده بودند که این خشم خداست…
و من نیز از ترس اینکه این خشم چه زمان به خانهی ما میرسد؛ هر شب به اتاق پدر میرفتم و با ترس اینکه شاید امشب آخرین شب کنار او بودن است آقاجان را در آغوش میگرفتم.
یکی از همان شبهایی که در آغوش آقاجان به خواب رفته بودم خواب دیدم که کارگاه نجاریمان در آتش میسوزد و پدرم با تنی نیمهسوخته از میانهی آتش کارگاه بیرون میآید. با وحشت از خواب بیدار شدم. آمدم دست آقاجان را بگیرم تا قلبم آرام بگیرد اما او نبود. از ترس جیغ کشیدم و ننه جان از صدای جیغ من از خواب پرید. داد زدم:«آقاجان نیست… او را هم کشتهاند.» مادرم با چهره ای وحشت زده به سرعت فانوسی روشن برداشت و چارقد به سر دست من را گرفت و در گرگ و میش شب به سمت کارگاه نجاری آقاجان رفتیم. در تمام مسیر مادر زیر لب ذکر میگفت و من دعادعا میکردم که خوابم کابوسی بیش نباشد.
به نزدیکی کارگاه که رسیدیم نوری از زیر درب کارگاه به چشم می خورد، نفس راحتی کشیدیم. آقاجان در وسط کارگاه با چاقوی چوب تراشی بر دست نشسته بود و از تکه چوب، ساز میساخت.
آقاجان با دیدن چهرهی نگران من و ننهجان لبخندی زد و گفت:«با خودم گفتم من نتوانستم جلوی قطع این درخت را بگیرم اما شاید بتوانم از تنهاش سازی بسازم که هر بار با صدایش، این قصه را بازگو کند.»
از آن روزها سالها گذشته است اما هنوز این حرف آقاجان در گوشم میچرخد:
روح درخت همیشه زنده است و حیاتبخش، حال میخواهد به هر شکل و شمایلی باشد.»
درخت مقدس | نویسنده: حدیث صابری