#ایده_نگاری #تک_اپیزود
آقای تامبِر معلم روستا که بسیار در مسائل عدم عدالت در تقسیم حق معدن معترض است باعث شده که دیگر اهالی بخصوص فرزندان و دانش آموزانی که با او درس داشتند، همراهش شوند. و بر علیه نوع مدیریت منابع و کسب مالیات و عقب افتادگی و محرومیت بعضی مناطق به نسبت دیگر جاها افرادی را بسیج میکرد. چند بار خودش به حضور وزیر اعظم رسید و نکاتش را متذکر شد.
کم کم و کم کم این رویه به دیگر مردم هم رسید و این اعتراضات باعث شد که نظام مالیات و حق مردم از معدن بهبود بخشیده شود. اما معلم، به اینها قانع نبود و میگفت نباید مالیات مردم خرج میهمان های خارجی و دیگر عیاشی های دربار شود و اعتراض را به همراه دیگر اهالی از جمله کسبه و شاگردانش ادامه میداد.
روزی که میهمان های خارجی به محل جشن خصوصی رسیدند، معلم به همراه تمامی شاگردان و تعدادی از اهالی به محلی که محل تفریح و عیاشی به آنجا رفت و اعلام کرد که تاب این بیعدالتی هارا ندارد و تجمع پرشوری جلوی محل میهمانی به راه انداخت.
بعد از این آبروریزی جلوی دیگر موالیان جزایر مجاور، شاه و دربار در اطلاعیه اعلام کردند که زینپس گزارش ها به معلم، به عنوان امین دِه داده میشود و تا حدود یک ماه هر هفته گزارش مالیات و حق معدن به معلم میرسید. کم کم حس اعتماد به معلم و دیگر اهالی رسیده بود و به خود و تصمیماتشان که باعث تحول شده بود میبالیدند.
روزی از روزها اعلام شد که از بهترین نمایشگران و برگزارکنندگان سیرک دعوت شده تا مراسمی فوق العاده داشته باشند.
در روز اول و دوم بازیگران و حیوانات، مردم را سرگرم کردند و استقبال فوق العاده ای شد. برای روز سوم اعلام شد مه بناست به مناسبت حرکت های عدالتخواهانه آقای تامبِر، از او تقدیر شود.
بسیاری اعلامیه توسط جارچیها پخش شد تا این تیتر را اعلام کنند. (میهمان ویژه در نمایش ویژه.)
فردا قفس های بزرگتری آوردند و نمایشگر ها دوباره مشغول شدند.
ناگهان، برنامه متوقف شد و وزیر اعظم پشت تریبون رفت و اعلام داشت به دستور مستقیم شاه اعلام میداریم باید از آقای تامبِر تقدیر کرد و او در میان تشویق مردم به جایگاه رفت. در این هنگام به پشت معلم رفت و گفت کسانی که به حکومت عدل شاهنشاه اعتراض دارند سزای اعمالشان در شأن عدل و بزرگواری شاه میباشد و محکم اورا هل داد به داخل این قفس، مردم که بهت زده این تصویر را نگاه میکردند دمی بر نیاوردند، معلم که بسیار گیج شده بود داد میزد که چه میکنی جناب وزیر!؟ مرا به بالا بکشید. مرا به بالا بکشید! در همان هنگام وزیر به نمایشگرها اشاره ای کرد. نمایشگران سه شیر گرسنه را از جعبه آزاد کردند و آنها به معلم حمله ور شدند.
معلم که با داد به وزیر اعتراض میکرد، کم کم اعتراضش به التماس تبدیل شد و کم کم فقط صدای خُر خُر گلویش در فضا میپیچید. مردم بهت زده در سکوت آب دهان قورت داده و دهان کودکانشان را از ترس باز شدنش میفشردند
دیگر فقط و فقط صدای آرواره شیرها و استخوان های معلم در هوا میپیچید.
پایان...
پایان...