
1
استیو جابز می گوید: افرادی که آنقدر دیوانه هستند که فکر می کنند می توانند دنیا را تغییر دهند، کسانی هستند که واقعا این کار را می کنند.
دیوانگی واژه ای است که لق لقه زبان خیلی از ماها شده است.
برای توصیف میزان عشقمان به معشوق از دیوانگی استفاده می کنیم.
برای بی پروا بودنمان از دیوانگی استفاده می کنیم.
برای توهین به دیگران از دیوانگی استفاده می کنیم.
و...
اما آیا دیوانه بودن واقعا به این آسانی است؟
حرف استیو جابز را گواه می گیرم و می گویم که به عقیده من دیوانه بودن اگر سخت ترین ویژگی نباشد به طور قطع یکی از سخت ترین و ارزشمندترین خصلت هایی است که می تواند آدمی به دست آورد.
در فرهنگ دهخدا جلوی دیوانگی نوشته است:
جنون و عدم تعقل. فساد عقل. (+)
شاید اگر من علامه دهخدا بودم یکی از معانی که می نوشتم یک چنین چیزی بود: به کسی که خلاف جهت جامعه حرکت می کند دیوانه می گویند.
دیوانگی خصلتی است که جامعه بر روی افراد می گذارد.
2
دیوانگی یعنی...
یعنی در دنیایی که خیلی ها سرشار از غرور هستند، با وقار سکوت کنی و یاد بگیری.
یعنی در دنیایی که همه سعی می کنند آن کسی که نیستند را به دیگران اثبات کنند، تو سعی کنی خودت باشی. و تلاش کنی به آن کسی که دوست داری تبدیل بشوی.
یعنی خیلی کارها را بکنی که دیگران حاضر نیستند انجام بدهند.
یعنی متواضع باشی.
یعنی مسئولیت زندگی ات را بپذیری.
یعنی به خیلی از خواسته های نفسانی نه بگویی! تا به خواسته های حقیقی ات برسی.
دیوانگی یعنی خیلی سنت ها را بشکنی، به ناممکن اعتقاد چندانی نداشته باشی و پایت را فراتر از خودت بگذاری و مرزها را در خودت بشکنی!
دیوانگی نوعی نگرش و سبک زندگی است. دیوانگی در نهایت با خود نوعی آزادی می آورد. آزادی که خیلی ها از خود دریغ می کنند.
3
اگر روزی از من بپرسند بدترین گناه انسان چیست خواهم گفت:
اطاعت از حرف دیگران برای ساخت آینده مان.
به عقیده من این گناهی است که بارها در زندگیمان مرتکب می شویم. سرنوشتمان را بر اساس تصمیم دیگران می سازیم. سرنوشتی که بعد ها در کهن سالی (اگر تا آن موقع زنده باشیم!) هزاران لعن می فرستیم و به دنبال دوره جوانی می گردیم تا دوباره بتوانیم زندگی جدید بسازیم.
به قول معروف:
خمیده پشت از آن گشتند پیران جهاندیده/ که اندر خاک می جویند ایام جوانی را
زمانی که زندگی نامه خیلی از افراد موفق و اندیشمندی چون اسپینوزا، مارک زاکربرگ، استیو جابز و... می خوانی یک ویژگی ثابت در آنها مشاهده می کنی.
ویژگی ثابت آنها این است که برای ساختن سرنوشتشان هیچ گاه از دیگران اطاعت نمی کنند.
4
این از آن دسته ویژگی هایی است که به دست آوردنش بسیار آسان است و فرمول پیچیده ای ندارد اما عمل کردن به آن نیاز به پوست کلفت دارد!
می دانی چرا؟ چون انتخاب کردن یکی از سخت ترین کارها در زندگی است. به خصوص انتخابی که سرنوشت ما به آن گره خورده باشد. پس ترجیح می دهیم این مسئولیت سخت را دیگران بر عهده بگیرند.
سلب مسئولیت من را به یاد این موضوع می اندازد که شخصی بیمار است و می گوید آمپول هایش را دیگران بزنند تا او خوب بشود! ما تحمل آزادی انتخاب را نداریم و خودمان هستیم که خویش را اسیر دیگران می کنیم.
به قول سقراط:
فرد آزاد واقعی فقط در محدوده حاکمیت خودش آزاد است اما کسانی که حاکم خودشان نیستند محکوم اند اربابانی برای خود بیابند که بر آنها حکومت کنند.
اینکه خودمان برای خودمان الگویی در زندگی ترسیم کنیم کار سختی است.
در جامعه کنونی که خیلی ها (نه همه) از الگویی مشابه برای زندگی خود استفاده می کنند و دچار روزمرگی شده اند اینکه تو بتوانی برای خود الگو و سبک زندگی مستقل داشته باشی عین دیوانگی است.
اما یادتان نرود که این دیوانگان هستند که در نهایت جامعه را می سازند...
5
تا همین اواخر همیشه از خودم می پرسیدم چرا خیلی اوقات افراد موفق از دل افرادی یتیم، فقیر و درب و داغون بیرون می آید؟!
آیا در فقر رازی نهفته است که گاهی اوقات افراد را به بالاترین سطوح می رساند؟ چه رازی؟!
ممکن است هرکسی برای خود جواب های مختلفی داشته باشد. اما جواب من این است:
آدم های فرومایه چون کسی را ندارند که برایشان درباره زندگی شان انتخاب کند خودشان هستند که دست به انتخاب می زنند.
به عقیده من: جسم را ورزش کردن، و روح را مطالعه و انتخاب کردن است که قوی می کند.
افرادی که به طور کلی پشتوانه عاطفی دارند (بخوانید پدر، مادر و...) بیشتر از پذیرش مسئولیت فرار می کنند. می دانید چرا؟ چون همیشه یک کسی است که برایشان تصمیم بگیرد و به آنها برای هدف گذاری شان کمک کند. اما وقتی کسی نباشد دیگر این ما و خدای خودمان هستیم که باید تصمیم بگیرد و به هیچ طریقی نمی توانیم از تصمیم گیری برای آینده مان فرار کنیم.
وقتی کتاب درمان شوپنهاور (در این لینک کتاب را معرفی کرده ام) را می خواندم. دیدم شوپنهاور به هیچ وجه با ارتباطات انسانی موافقتی ندارد و به شدت نگاه بدبینانه ای نسبت به انسان ها دارد.
با چنین بدبینی موافق نیستم اما تا حدودی هم به نظرم درست می گوید. ما باید در تصمیمات مهم و حیاتی زندگی مان خودمان تصمیم گیری کنیم. فقط در چنین حالتی است که می توانیم کم کم روحی مستقل و قدرتمند از خود ایجاد کنیم.
باید در چنین تصمیماتی و چه بسا در تمام تصمیم گیری ها ارتباطات انسانی را بیرون کنیم و سعی کنیم خودمان تصمیمات خود را بگیریم.
6
در نهایت به نظرم مطالعه این یادداشت از شاهین کلانتری برای پایان دادن به نوشته ام مفید باشد.