
و امّا تو برای فراموشی بسیار نشدنی بودی
من هر چه از حافظهام را تکاندم
تو از جیبهای شعر ام بیرون ریختی!
شبیه لرزشی در پلک، که معلوم نیست
خوابِ کدام بوسهی ناتمام را میبیند…
حالا دیگر صدایِ برخوردِ قدمهایت را
از گلویِ خودم میشنوم
تو چنان به بند بندِ من نفوذ کردهای
که اگر به نامِ دیگری بخوانندم
صدایِ تو در من پاسخ میدهد
بگو کجایِ جهان پنهان شدهای؟!
که من هر چه خودم را میگردم
بیشتر به تو برمیخورم
انگار تو، آن بخش از منی که دستم به آن نمیرسد…
🖋️حسانه جعفری