
انقدر از باران پُر ام
که یادم میرود نباید ببارم…
کاش کسی میآمد
پنجره را باز میکرد
و میفهمید
این صدا، صدای ناودان نیست!
منم که دارم از لای درزِ کلمات
نشت میکنم به خیابان…
منی که اعترافِ آشکارِ اَبر ام
وقتی میانِ هجومِ بیوقفهٌ چترها
دنبالِ "ردِ انگشتانم" میگردم…
چیزی نمانده است
تا تمامِ لایههایِ تنهاییام
در حاشیهِ پیادهرو حل شود
بعد از من
هر که از این سطرها عبور کند
دستانش بویِ دلتنگیِ زنی را میگیرد
که بلد نبود
آسمان را در چمدانش پنهان کند…
🖋️حسانه جعفری