
دور از چشمِ مردم برایم، بمان
نمیخواهم عشق در چشم هایشان به بَند کشیده شود
میانِ رگهای خلوتِ شب
که ستاره ها، سرِ خود را زیرِ ملافهی ابر میپوشانند
ما همصدا با چکچکِ بارانِ بیهوا
در کنجِ دنجِ یک رویا
به دور از نگاهِ تیزِ چراغهای خیابان، ریشه میدوانیم
عطرِ ما به مشامِ رهگذران نمیرسد
ما در ورق های مخفیِ زمان، قصه میبافیم
بی آنکه تپشِ قلبمان، از پشتِ دیوارِ تنمان
لرزهای بر اندامِ این شهرِ سنگی بیفکند!
بمان، که در این خلوتِ پاک
فقط ما میمانیم
و عشقی که بندِ بندِ وجودش را
برای ما کوک کرده است
بمان، تا پایانِ این نمایش پُر از نقاب…
🖋️حسانه جعفری