
یخ زدهام
یخبندانی که در تابستان به سراغم آمده
نه از جنس برف است و نه از تبارِ بوران
این، سکونیست معلق
که راهِ نفس را در حنجرهام سنگ کرده است
حالا هوا به شکلی نامحسوس
از حضورِ کسانی خالی شده
که روزگاری، نامشان
آستانهی پنجره را گرم میکرد
من در دلِ این فصلِ پر آتش
سرما را از خطوطِ دستهایم میخوانم
انگار که بخواهم
رَدِ رفتن را در قالبِ یک سطر، حبس کنم
دیگر هیچ شمعی
برایِ بیداریِ این شبِ طولانی کافی نیست
چرا که گرما
تنها در یادآوریِ، لمسِ دستهاییست
که سالهاست
در مدارِ دیگری از زمان آب شده اند …
🖋️حسانه جعفری