
اهلِ خودآزاری نیستم
اما گاهی به تو فکر میکنم!
چون قاصدکی رها شده در بیابان
به استقبالِ خارها میروم
از سوزشِ درد نه!
که از کشفِ خویشتن در آینهیِ شکسته
به تنهاییِ مطلق سلامی دوباره میکنم
شاید در پسِ هر تیغ، رازی نهفته است
که تنها در آغوشِ خشونت، عُریان میشود
اما یقین این است
که بذری در کار نیست!
من تنها در میانِ خارها
به تماشایِ فروپاشیِ خویش نشستهام
نه درختی خواهم شد، نه گُلی
تنها گَردی میشوم که از میانِ تیغها میگذرد
بیهیچ ردپایی از رویِش
در بیابانی که حتی خاطرهیِ پرواز را هم
فراموش کرده است …
🖋️حسانه جعفری