
و امّا
ما باقیمانده غمگین ترین نسلِ انسان بودیم
تیکه پاره هایی از امید را به هم وَصله کردند
وَصله ای بزرگ برای تنمان!
به تن کردیم این جامهیِ وصلهپینه را
که زیرِ هر بخیهاش، قصهیِ هزاران ناتمام نهفته است…
ما میراثدارانِ دَرزهایِ عمیقایم
جایی که امید، با نخهایِ نامرئیِ صبر
به استخوانهایِ خستهمان پیوند خورده است
اگر این جامه بر تن، سنگینی میکند
به خاطرِ تمامِ خورشیدهایی است که در تار و پودش پنهان کردهایم…
ما، فرزندانِ شکست و جوشش
حالا که تیکهپارههایمان را به هم دوختهایم
دیگر نه با کمال، که با همین وَصلههایِ درخشان
معنا میشویم!
این لباسِ رنج، نفیسترین ردایی است که یک انسان
میتواند بر تنِ تقدیری لُخت بپوشاند!
رَدایی که در میانهیِ این تَعلیق
نه برایِ پنهان کردنِ زخم
بلکه برایِ روایتِ دوبارهیِ زیستن
بر شانههایمان سنگینی میکند…
🖋️حسانه جعفری