دیگه خسته یا حتی ناامید نبودم !
هیچ حسی نداشتم...
یه روز دیگه بود.
مثل همه ی روزهای قبلش [ که نمیدونستم فردا چی میشه و نمیدونستم چند ساعت دیگه چی میشه]
از شنیدن قمارباز مو بلوند و قمار باز مو سیاه و جنگ و اغتشاش و همه ی اینا خسته بودم.
همه ی روزهای قبلی وانمود کردم بازم میتونم با وجود این شرایط ادامه بدم و هر روز سخت تر از روز قبلی بود،خبرهای سخت تر شرایط سخت تر...
حالا دیگه اینترنت داخلی هم به زور باز میشه ولی نمیخوام کم بیارم نمیخوام قبول کنم شرایط زندگیم روز به روز داره بدتر میشه حس میکنم از لحظه ای که اینو بپذیرم میشکنم و دیگه هیچ وقت درست نخواهم شد.
فقط میخواستم به کنج امن خودم برگردم؛صبحا یوگا برم و بعد موقع صبحانه یوتیوب رو باز کنم و از عمد صبحانهام رو دیرتر تموم کنم تا ویدیو های بیشتری ببینم بعد از اونم با حس عذاب وجدان که وقتم رو تلف کردم روزم رو شروع کنم ...
این همه ی چیزی بود که من از زندگی میخواستم
چرا انقدر سخت و دور به نظر میرسید؟