ویرگول
ورودثبت نام
سید حسام الدین نظام
سید حسام الدین نظامنجواهای خاموش ذهن در جستجوی آرامش؛ یادداشت‌هایی از گفت‌وگو من با من . جایی برای واگویه‌های بی‌پایان، برای افکاری که در سکوت گل می‌کنند. واگویه وار به اعماق اوقیانوس و تپش‌های ناپیدای روح
سید حسام الدین نظام
سید حسام الدین نظام
خواندن ۲ دقیقه·۴ ماه پیش

نامه ای به مادرم از سیاهی های غربت

مادرِ من،

نمی‌دانم این نامه را برای چه می‌نویسم.در من نه شوقی مانده و نه شکوهی. شاید فقط برای اینکه در این شهرِ بی‌روح، در این غربتِ خاکستری، صدای کسی را بشنوم که اگر صدای خودم باشد از لای به لای کاغذ بیرون بخزد و میان انگشتانت جان بگیرد.

چهار سال گذشته،

مادر!

چهار سالی که در آن، تمام باورهایی که زمانی در سینه‌ام می‌سوخت، خاموش شدند. گاهی فکر می‌کنم ذهنم را آتش زدند و بعد از خاکسترش انسانی تازه زاده شد . بی‌خاطره، بی‌ریشه، بی‌اعتماد. هیچ اندیشه‌ای از گذشته در من زنده نمانده است؛ گویی تمام افکارم یک‌باره تبخیر شدند و آنچه مانده، فقط پوسته‌ای است که هنوز نفس می‌کشد.

اینجا، در میان خیابان‌هایی که بوی خستگی می‌دهند، فهمیده‌ام که واقعیت با آنچه در کتاب‌ها نوشته‌اند بیگانه است. آنجا از معنا سخن می‌گویند، از امید، از انصاف. اما واقعیت، مادر، چیزی است که در سرمای بی‌پولی لمس می‌شود، در سکوتِ رد شدن‌های پیاپی، در تکاپوی رهگذران در شب‌های سردی که برای رفع گرسنگی تقلا میکنند. در آن لحظه که با چشمانت مصیبت را می بینی اما هنوز لبخند می‌زنی تا از خودت فرار نکنی.

من شکست خورده‌ام، بارها. در کار، در احساسات، در ایمان. اما عجیب است، مادر… هر بار که فرو میریزم، چیزی در من محکم‌تر میشود

نه از جنس امید، بلکه از جنس پذیرش. حالا می‌فهمم چقدر دنیا در برابر فهم ما پوچ و بیهوده است

چقدر آدمی بنده نفع و لذت است

حالا می فهمم آنچه در اکثر داستان ها و کتاب‌ها عشق می‌نامند، فقط آغاز است؛ هوسی گرم و دروغینی است که هیچ وقت سرنوشت واقعی آن در داستان مشخص نمیشود. در مقابل اما؛ عشقِ حقیقی در ادامه‌ی درد معنا پیدا می‌کند، در ماندن کنار دیگری وقتی هر دو فروریخته‌اید، در سکوتی که میان دو تکه روح شکسته می‌گذرد و هنوز در آن، نوعی گرما باقی مانده است.

گاهی از خودم می‌پرسم: آیا هنوز همان پسری هستم که از خانه‌تان رفت؟ نمی‌دانم. شاید او مرده و من فقط سایه‌ای از او باشم که هنوز می‌نویسد، هنوز راه می‌رود، اما دیگر به نجات نمی‌اندیشد.

راستش

دیگر نمی‌خواهم خوب باشم، نمی‌خواهم درست باشم، فقط می‌خواهم باشم

بی‌قید، بی‌هدف، اما اصیل و نجیب همانگونه که مرا تربیت کردید.

درست به مانند خورشیدی که هر روز بی‌دلیل طلوع می‌کند.

مادر،

اگر روزی برگشتم، مرا با چشمان گذشته‌ات نگاه نکن. من همان نیستم. پسر تو در جایی میان رنج و فهم دفن شده. آن‌که بازمی‌گردد، مردی‌ست که در میان شکستن‌ها خودش را میشناسد.

دوستت دارم، اما نه از آن عشق‌های لطیفِ بی‌درد در داستان ها.

دوستت دارم با تمام زخم‌هایی که جهان بر من زد و هنوز نبند نیامده‌اند❤️

عشق حقیقیغربتشکستفلسفه
۳
۳
سید حسام الدین نظام
سید حسام الدین نظام
نجواهای خاموش ذهن در جستجوی آرامش؛ یادداشت‌هایی از گفت‌وگو من با من . جایی برای واگویه‌های بی‌پایان، برای افکاری که در سکوت گل می‌کنند. واگویه وار به اعماق اوقیانوس و تپش‌های ناپیدای روح
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید