۱." اتفاق خوب و بد وجود ندارد. هر چه هست، تنها اتفاق است"
۲. متاسفانه به یاد ندارم این جمله را از زبان چه کسی شنیدهام. اما آنقدر به گوشم زیبا آمده که به خوبی در ذهنم نقش بسته.
و فکر میکنم جانِ کلام آنچه را که میخواهم بگویم، به زیبایی به تصویر کشیده.
آنچه در ادامه مینویسم حرفهایی است که با الهام از این جمله بیان میکنم.
۳. این روزها، اتفاقات بزرگی که زندگی ما را دگرگون میکنند، کم تجربه نمیکنیم.
۴. جنگ، آوارگی، خطر مرگ، قطعی نت، حل شدهاند در روزمره ما؛ تمام زندگی ما تحت تاثیر قرار گرفته.
۵. در رخ دادنشان اما، ما کارهای نبودیم.
جنگ را نه ما راه انداختیم، نه میتوانستیم جلوی رخ دادنش را بگیریم. حالا هم نمیتوانیم متوقفش کنیم
اینترنت هم دستمان نمیرسید قطع نشود.
۶. ماییم و جنگی که جنگ ما نبود، ولی
خون ما را زمین میریزد.
۷. چند روز پیش "صد سال تنهایی" را میخواندم، قصه سه چهار نسل از یک خانواده.
هر کودکی که زاده میشد سرنوشت و مسیر زندگیاش، نه تحت تاثیر اراده و تصمیمات او - که بیش از هر چیز- ادامه و نتیجه تصمیمات قبلی و مسیر زندگی پدر مادر و اطرافیانش بود.
خواندن قصه این کتاب باعث شد که پرسشِ "چرا من؟ چرا این اتفاق باید برای من بیوفته؟" در چشمم بیمعنی و مضحک به نظر برسه.
۸. ما تنها یک مهره رها شده در میانهی بازی هستیم.
نه بازی را شروع کردیم نه میتوانیم متوقفش کنیم یا حتی خودمان را از بازی خارج کنیم.
۹. با این حال، هرچند این اتفاقات ثابت هستن و زندگی تمام جامعه را تغییر داده اند، ولی گویی نوع مواجه هر فرد با یک رخداد متفاوت از دیگری است
۱۰. به شهادت این حقیقت که انسان خدای ساختن معناست.
۱۱. در بدترین رویدادها که یکی جز سیاهی و بنبست چیزی نمیبیند، و دست از تقلا برداشته، دیگری را میبینی، که با تمام وجود در جستوجوی دلیل کورسوی امیدی است که کمی و فقط کمی خیال کند اوضاع خوب یا حداقل قابلتحمل است.
و میشود ادامه داد.
۱۲. این روش زنده ماندن و دوام آدمی است.
۱۳. به شخصه، معمولا ترجیح میدهم یک واقعیت را آنچنان که هست، و در همه جنبهها و ابعادش، -هرچند گزنده و تلخ- بفهمم و درک کنم.
۱۴. با این حال، این رویکرد معناسازی هم، ابزاری نیست که بخواهم یا بتوانم در فکر کردنم از آن استفاده نکنم.
۱۵. برای همین تصمیم گرفتم تغییرات این چند ماهه زندگیام را بررسی کرده و دلایل کوچکی برای خوشحال بودن پیدا کنم.
۱۶. مثلا در این چند ماه، با تعطیل شدن دانشگاه، فرصت این را پیدا کردم که از آن جو سیاه و آن آدمها دور شوم و بیشتر با خودم خلوت کنم.
آرامش روانی که الان دارم نتیجه جنگ و قبلش اعتراضاتی است که دانشگاه را تعطیل کرد.
۱۷. اینترنت داخلی، و دسترسی نداشتن به گوگل، سبب شد نتوانم مانند گذشته در لحظه، در مورد هر موضوعی که به نظرم جالب میآمد، سرچ کنم و مطلب بخوانم.
این محدودیت سبب شد
ساعتهای زیادی را تنها به خواندن نوشتههای یکی دو وبلاگ نویس مورد علاقهام بگذرانم، و ده برابر گذشته از آنها یاد بگیرم.
تمرکز ذهنی این روزهایم نتیجه این اتفاق نامبارکِ ناخواسته بود.
۱۸. پیش از این دهها کتاب، میان انبوه فایلهای موبایل، گمشده دور از چشم افتاده بودند.
و تعدادشان روز به روز زیاد میشد.
نبود اینترنت باعث شد نه تنها آن پیدیاف ها، که کتابهایی که در کمد خاک میخوردند، هم بیایند کنار رختخواب من.
بشوند همدم تنهاییهایم.
آشتی دوباره من با خواندن، با ادبیات، از برکات نداشتن اینترنت بود.
۱۹. پیش از این، هیچوقت تلگرامم
از پادکست six minutes English بیبیسی خالی نمیشد.
البته عموما در نبرد با ویدیوهای یوتیوب و هزار آهنگ و ترانه شانس زیادی برای شنیده شدن به دست نمیآوردند.
این روزها که مجبور شدم بنشینم به تماشای الجزیره انگلیسی، مهارتم در لیسنینگ هم بهتر شده.
این اتفاق مبارک، نتیجه دستوپا زدنی بود برای یافتن یک رسانه، که قرار نباشد حرفهای صداوسیما را در گوشت تکرار کند.
در شرایطی که ماهواره خانهات هم، از پخش شبکههای معاند، ناتوان مانده است.
۱۹. مثال برای گفتن کم نیست.
خلاصه حرفم اینکه بیایید بنشینیم و به کوچک ترین تغییرات مثبتی که در نتیجه این اتفاقات برایمان رخ داده، فکر کنیم.
۲۰. هرچند آنقدر کوچک که قابل چشمپوشی به نظر برسند.
هرچند که یافتههایمان، بویخودفریبی بدهند.
۲۱. این کار حالمان را کمی و شاید فقط کمی بهتر میکند.
۲۲. و به راستی چه چیز از این مبارکتر؟
پینوشت: بعد از نوشتن متن، کمی سرچ کردم و فهمیدم آن جمله خردمندانه رو از چه بزرگواری به یادگار دارم :)
