از دید من، نظرات شخصیم اهمیتی ندارند؛ آن هم به یک دلیل کاملا علمی. در زیستشناسی، یکی از اصول فرعی نظریهی تکامل داروین این است: جوامع تکامل مییابند، نه افراد.

داستان از این قرار است:
طبق اصل تکامل جمعی، این که یک فرد به تنهایی جهش یابد (یا به عبارتی، تغییر کند) کافی نیست، حتی اگر این جهش «سودمند» باشد. یکی از ملزومات تکامل این است که ویژگی مد نظر، قابلیت به ارث رسیدن از نسلی به نسل بعد را داشته باشد. با این حساب، اگر فرد دارای جهش تولید مثل نکند، ژنهایش نیز به نسل بعد منتقل نمیشوند و آن ویژگی «خوب» در تاریخ گم میشود (که یعنی، تکامل اتفاق نمیافتد).
یک ماهی را در نظر بگیرید که بر اثر یک جهش ژنتیکی، رنگی متفاوت از دیگر ماهیهای گونهی خودش دارد، که آن را از چشم شکارچیان، بهتر حفظ میکند. عوامل زیادی هستند که میتوانند از تولید مثل این فرد «تکامل یافته» جلوگیری کنند. مثلا، ممکن است پیش از جفتگیری یک نوع شکارچی دیگر — مانند انسان — آن ماهی را شکار کند. یا اگر این ماهی نر باشد، ممکن است ماهیهای ماده او را «نپسندند» و با او جفتگیری نکنند. یا شاید تصادفا این ماهی به نوعی بیماری مبتلا شود، یا اصلا (به دلایلی نامربوط با آنچه باعث رنگ متفاوتش شده است) نابارور باشد. هر یک از این عوامل به تنهایی میتوانند ژن این رنگ را در این گونهی ماهی منقرض کنند، با وجود این که این جهش به نسبت سودمند است.
اما اگر تعداد ماهیهایی که این رنگ سودمندتر را دارند بیشتر باشد احتمال انتقال این ژن به نسلهای بعدی بیشتر میشود. و اگر واقعا این رنگ، ماهیها را از تعدادی شکارچی حفظ کند در هر نسل تعداد این ماهیها بیشتر میشود؛ چرا که به نسبت ماهیهای دیگر، شکارچیانِ کمتری آنها را شکار میکنند. بدین صورت، میتوان گفت دست کم بخشی از جامعه (در طول نسلهای متعدد) تکامل یافته است.
به نظر من این اصل در جوامع انسانی در مورد تفکرات و اندیشهها عمل میکند. یعنی، اگر آن چیزی که باعث شده است یک فرد در جامعه به دیدگاه و یا نظری در مورد موضوعی برسد در دسترس دیگران نیز باشد، پس دیر یا زود افراد دیگری نیز به همان نتایج خواهند رسید. اما اگر چنین نباشد، اگر این جهش یا تغییر، این دیدگاه نو، تصادفا، و یا از روی شانس — یا هر چیزی که میخواهید اسمش را بگذارید — فقط در یک فرد بوجود آید، مانند جهش آن یک ماهی، در تاریخ گم میشود و تأثیری بر چیزی نمیگذارد. نمونهی این پدیده را، اتفاقا، میتوانیم در بخشی از داستان صاحب نظریهی تکامل ببینیم.
داستان از آن جایی به بحث ما مربوط میشود که چارلز داروین، پس از اتمام سفرهایش، به بهینهسازی جنبههای اصلی نظریه تکاملش مشغول میشود. او در انتشار ایدههایش تردید داشت چرا که نگران واکنش جامعهی علمی بود. با این حال، او ایدههایش را با افراد کمی در میان گذاشته بود — از جمله زمینشناس برجستهی قرن نوزدهم: چارلز لایل (به انگلیسی، Charles Lyell). لایل، با وجود این که هنوز متقاعد نشده بود که این نظریات درست هستند، داروین را تشویق میکرد ایدههایش را منتشر کند؛ پیش از این که کس دیگری به همین نتایج برسد.
حدود هشت سال بعد، دقیقا همان شد که لایل پیشبینی کرده بود: یک دانشمند علوم طبیعی، به نام آلفرد راسل والاس (به انگلیسی، Alfred Russel Wallace)، با مطالعاتی مشابه به مطالعات داروین، به نتیجهای تقریبا یکسان با نظریات داروین رسیده بود. والاس یافتههایش را برای داروین ارسال کرده بود تا، در صورتی که آنها را لایق انتشار میبیند، آنها را به لایل برساند. (در نهایت والاس امتیاز ثبت نظریهی تکامل را به داروین میدهد چرا که به نظرش تحقیقات داروین گستردهتر و جامعتر بودند.)
به نظر من، در ماجرای داروین و والاس دقیقا اصل تکامل جمعی در حال اجرا بوده است. آنچه باعث شده بود داروین انجام چنین تحقیقاتی را آغاز کند، و برداشت او از مشاهداتش را به سمت طرح نظریهی تکامل (یا آنگونه که در نسخه اول کتابش گفته بود، نظریهی وراثت همراه با تغییر، به انگلیسی descent with modification) سوق دهد، برای تمام بخشِ علاقمند به علمِ جامعهی انگلستان آن زمان در دسترس بوده است؛ وگرنه داروین و والاس در یک زمان به نظریهی تکامل دست پیدا نمیکردند.
داستان داروین و والاس، و اصل تکامل جمعی، مرا به این نتیجه رساند که فرقی ندارد من چه میاندیشم و یا چه نظری در مورد چه چیزی دارم. جامعه یا با من هم نظر است، که در آن صورت دیر یا زود شخص دیگری به همین نتایج خواهد رسید و در نتیجه گفتن یا نگفتن من تاثیری در مقیاس بزرگتر ماجرا ندارد. و یا جامعه با من هم نظر نیست، و من فقط یک فرد دارای جهش هستم که ژنش در تاریخ گم خواهد شد (به خصوص که در طبیعت بیشتر جهشها بیاثر هستند و به ندرت جهشی سودمند اتفاق میافتد).
آیا این عالی نیست؟ من مجبور نیستم کامل و یا درست باشم. مجبور نیستم بینقص باشم و یا تمام وجوه هر فکری را قبل از بیانش بررسی کنم! کافی است فقط باشم، بنویسم، و لذت ببرم چرا که هیچ کدام از افکار و نظراتم تغییری در دنیا ایجاد نمیکنند.
هنگامی که نوشتن این پست را آغاز کردم، هدفم این بود که از خودم بنویسم. منی که خودم را بیشتر از هر کس دیگری دوست دارم به نظرم طبیعی است پیش از هر چیز دربارهی خود دوستداشتنیم بنویسم. از این که در نوشتههایم چه کسی هستم، و یا چه کسی میخواهم باشم.
اینجا نام کاربریم «هیچّی» است؛ مثل وقتی موضوعی را پس از کلی جدال درونی مطرح میکنم و شنونده میپرسد: «منظورت چیست؟».
هیچّی؛
مثل جواب کسی که کنجکاو شده است با خودم زیر لب چه میگویم.
هیچّی؛
مثل وقتی در عالم خودم سیر میکنم و لبخند میزنم به افکارم، و میپرسند، به چه میخندی؟
هیچّی؛
مثل وقتی بچه بودم و در اتاقم تنهایی با عروسکهای باربی بازی میکردم و داستانهای پیچیده سر هم میکردم و کسی وارد میشد و میپرسید، داری چه کار میکنی؟
هیچّی؛
مثل وقتی با کسی درد و دل میکردم و بعد از کلی صحبت تازه سوالی میپرسید که با خود میگفتم، «مرا باش با چه کسی آمدهام سیزده به در!»، نفس عمیقی میکشیدم و با لبخند زورکی جواب میدادم—
هیچّی؛
مثل وقتی کسی از من بپرسد چه مینویسی؟
هیچّی برای من یک هویت نیست، یک رهایی است از توضیحات بیانتها در مورد خودم، افکار، اعمال، و انگیزههایم. دنبالهاش هم این است: «همینجوری»، و یک لبخند دوستانه. چون حقیقت این است که نیازی نیست هیچ کسی بداند که واقعا منظورم چیست، چه میاندیشم، و یا چه میکنم. برای شخص من، همین که خودم از کارهایم لذت میبرم کافی است. همین که به کسی آسیب نمیرسانند و ضرری به کسی نمیزنند، و — تا جایی که من میدانم — مبادی اخلاق هستند.
حقیقت این است که من از نظر دادن، صحبت کردن، و نوشتن خوشم میآید. و واقعیت این که حرفها، نظرات، و نوشتههای من تأثیری در دنیا نمیگذارند؛ چون من فقط یک نفر آدم بینام و نشان هستم که صرفا دوست دارد از ابزار زبان استفاده کند. نه قصد دارم نظر کسی را در مورد چیزی تغییر دهم، نه کسی را آگاه کنم، و نه برای کسی نسخه بپیچم. من فقط برای تفریح یک نویسندهام. و از این کار لذت میبرم.