امروز رفتم دانشگاه پیش استادم که مثلاً پیش خودم میگفتم خیلی استاد خوبیه و با سواد البته که باسواد هست و عالی تدریس میکنه ، رفتم پیششون و خواستم راجع به اینکه ارشد چی بخونم و کدوم رشته بازار کار بهتری داره سوال بپرسم . اولش ایشون خوش برخورد بود اما وقتی شروع کردم و گفتم :
از رشته ای که اومدم ناراضی ام چون همه ناامیدم میکنن و میگن بازار کار نداره ، گفت تغییر رشته بده ، گفتم دو ساله دارم میخونم و چند سال پشت کنکور بودم و میترسم تغییر بدم و از اینی که هستم عقب تر بیفتم ، خندید گفت طرف طرف ۶۰ سالشه اومده دوباره داره میخونه تو چند ترم خوندی میگی میترسم ؟ گفتم اون نسلها دلشون جوونه و انگیزه دارن ، گفتم من از درون پیر شدم و احساس میکنم آدم ۶۰ ۷۰ سالهام ...
خندید :)
آره بخندید ...
بخندید ....
هعی 💔
خیلی خستم ، از دست خودم از آدما ...
آدما بد شدن یا من اینطوری فکر میکنم ؟
یا من بد شدم ؟؟؟؟
بدیه من میدونید چیه ؟ اینه که زیادی با آدما مهربونم ، زیادی با لبخند و روی خوش حرف میزنم باهاشون ،
من نمیتونم خب نمیتونمممم ...
حالا مشکل اینجاست چون هم چهره مهربونی دارم و هم بیبی فیسم معمولا ازم حساب نمیبرن و روم حساب نمیکنن:/ این یکی از مشکلات بیبی فیس بودنه 🤦🏻♀️ الان شاید من کمی چهره خشن داشتم و چهره ام بزرگانه تر بود استادم جدی تر میگرفت منو ... به خدا که همینه ، میگن بچه اس دیگه یه چیزی میگه ، یا بخوام جایی واسه کار برم احساس میکنم جدی نمیگیرن چون فکر میکنن بچم ولی من ۲۵ سالهی پیرم 💔
شایدم من اینطور فکر میکنم ، شاید ... ولی خب هشتاد درصد درسته .
وقتی که داشتم از پیش استادم برمیگشتم غمگین بودم و بیشتر ناامید شدم چون ایشون گفت بازار کارش کمه و کمی هم از استادم بدم اومد چون حس کردم منو جدی نگرفت و فقط خواست حرفایی بزنه و منو از سرش باز کنه ...
«میدونید هیچکس به فکر ما نیست تا خودمون به فکر خودمون نباشیم .»
آره
هیچ کس دلش به حال من نمیسوزه که رشتمو اشتباهی اومدم یا نمیدونم کدوم رشته رو واسه ارشد بخونم ، هیچکی دلش به حال من نمی سوزه که راهنمایی کنه منو که نمیدونم مهاجرت کنم یا بمونم اینجا و برای کار به هر دری بزنم ... واسه مهاجرت هم پرسیدم سرسری جواب داد و کاملا متوجه شدم که ایشون نمیخواد ، دلش نمیخواد بگه یا توضیح بده ... درصورتیکه همه واسه مشاوره میرن پیش ایشون ...
نمیدونم چرا واسه من همه چی برعکسع
به درک ...
تا اینجای زندگیم هیچ وقت هیچی برام طبق روال عادی پیش نرفت . همیشه یه سدی جلو راهم بود ، همیشه سخت بود رسیدن به اون چیزی که میخوام . من همیشه سگدو زدم ، جنگیدم و خودم یاد گرفتم ، من خودم بزرگ شدم . من خودم خودمو به اینور اونور زدم موسسه خوب پیدا کنم برم ، خودم گشتم تا یک پانسیون خوب برم ، خودم تلاش کردم تا یاد بگیرم چطوری میون آدمایی که همش با حرفا و تیکه هاشون میخوان روانتو بهم بریزن دووم بیارم و دیگه اهمیت ندم ، خودمو اینور اونور زدم تا یاد بگیرم چطوری درس بخونم ، چطوری ورزش کنم ، چطوری توی چند سال پشت کنکور موندن دوم بیارم و زنده بمونم ،چطوری دیگه به دعوای پدر مادرم اهمیت ندم ، چطوری موقع پریودی دردمو آروم کنم ، چطوری دیگه دل بکنم از آدما ، وخیلی چیزای دیگه ... آره من برای کوچیک ترین چیزای زندگی خودم جنگیدم و دست و پا زدم ، اما به وقتا غرق شدم ، یه وقتا نفس کم آوردم ... خسته شدم ، مُردم .... اما دوباره بلند شدم .
نمیدونم راستش هیچ وقت کسی حرفامو درک نکرد ،البتع زیاد به کسی چیزی نمیگم که درک کنن ، چون عادت حرف زدن ندارم و میدونم که حرف بزنم میگن این دردایی که برای تو درده برای ما هیچی نیست :) ولی هرکس درد خودشو داره ، میدونم چیزایی که گفتم ساده بود ولی من نمیدونم الان که دارم مینویسم چطوری بیان کنم که مخاطبم متوجه منظور من بشه ... و خیلی چیزهایی که فقط در ذهنمه و نمیتونم بازگو کنم .... مهم نیست البته
کلا تو زندگیم آدم تنهایی بودم ،تو خانواده ، تو فامیل ، بین دوستا و ... و همیشه تنهایی همه چیو جلو بردم کلا ،تو مسأله عشقیم هم تنها بودمو تنهایی سر کردم... تو درس خوندن، خرید کردن و... تو خوابگاه هم همینطور ، هستن بچه ها ، ولی نیستن :) میدونید اونطوری که باید یه دوست خوب و صمیمی باید باشن نیستن ، همیشه منو فقط وقتایی که تنها باشن و حوصله شون سر بره یادشون میاد ، هیچ وقت اولویتشون نبودم . الان سه روزه به یکی از دوستام زنگ میزنم واسه امتحان کارش دارم جواب نمیده ، به اون یکی زنگ زدم جواب نمیده ! این یعنی مهم نیستی براشون .... دوستای قدیمی دوران راهنمایی و دبیرستان هم که قبلاً گفتم که چقدر تغییر کردن و حسودن و از اینکه باهاشون وقت بگذرونم حس خوبی نمیگیرم ، چون دیگه مثل هم نیستیم...
تو خوابگاه هم دوست خوبی گیرم نیومد ، اون از ترم اول که پلشت بود ، ترم های بعدی هم که کلی اذیت شدم هیچ کدومشون آداب زندگی تو خوابگاه رو رعایت نمیکردن 🤦🏻♀️
الان که از خونه و فامیل فرار کردم اومدم خوابگاه که تعداد کمی هم هستیم یکی از دوستانم از اتاق دیگه میاد پیش من و کل روز پیش منه ، منم این روزا کلافه و خسته از امتحانا از نخوندنام و.... ایشون همیشه آشپزی میکنه و کلا آشپزی تو اتاقشون با ایشون بوده چون علاقه داره ، حالا که به ما رسید خودشو یه وقتا میزنه کوچه علی چپ که آشپزی نکنه :/ خودش که امتحان نداره منم که مثل بدبختا همیشه استرس امتحانامو دارم 🤦🏻♀️
مثلا امروز ناهار با اون بود گرفت خوابید سر ظهر که مثلاً منم بگم دیر شده خودم بلند شم آشپزی کنم .. ولی با اینکه گشنم بود اما درست نکردم و منتظر موندم بیدار شه تا درست کنه ، شانس منه دیگه :/ همه به ما که میرسن عوض میشن
یا همیشه غذا درست میکنه تشکر میکنم و خودمو موظف میکنم تشکر کنم اما اون نه براشون مهم نیست که تشکر کنن... چون ماها زیاد صمیمی هم نیستیم که بگم از راحتی با من نمیگن ... من مونده تشکر کسی نیستم اما چون خودم همه چیو رعایت میکنم ، دیگران که رعایت نمیکنن برام عجیبه ...
از اینکه آب شیر طرف شویی رو نمیبندن و باز میزارن میرن اتاقشون و برمیگردن حالم بد میشه ، چرا آخه ؟ دلت نمی سوزه ؟ نمیدونی کشور کم آبی هستیم ؟؟
نمیدونی باید برقای اضافه رو خاموش کنی ؟
نمیدونی باید اشغال نریزی تو سینک؟؟
شماها عجیبید یا من عجیبم ؟
حقیقتا از آدما خسته شدم دوست دارم جایی برم که آدمی که وجود نداشته باشه
خودم باشم و خودم ....
از هم صحبتی با استادمم فهمیدم هیچ کس دلسوز و راهنما نیست ، هیچ کس قرار نیست تو این دنیا کمکم کنه ، خودم باید به خودم کمک کنم . خودم بفهمم چه گرایشی برم چه رشته ای برم کدوم دانشگاه برم و دنبال بازار کارش باشم و خودم دنبال این باشم که چطور مهاجرت کنم ، کجا برم ،چطور مقاله بنویسم و رزومه قوی بسازم و و و ... دیگه هم نمیخوام از کسی راهنمایی بگیرم تو واقعیت البته ! باز مجازی بهتره 😒
و اینم فهمیدم که هیچ وقت هم خودمو هر چقدر هم غمگین و افسرده باشم جلو کسی خودمو غمگین نشون ندم چون نه تنها واسه کسی مهم نیست بلکه بهت میخندن و اهمیتتو هم پیششون از دست میدی .
پ .ن : ذهنم شلوغه ، متن منسجمی نمیتونم بنویسم ، هر چی به ذهنم بیاد همینطور مینویسم 🤦🏻♀️