گیریم که شب رفت و سحر هم امد
دیگر آیا ز کسی چیز بمانده باقی؟
گیریم که ضحاک خوراک دد دیوان بشدش
دیگر آیا پسری جا ماندست؟
نیم قرنیست که صدای گرگ طعمه شده
غافل از اینکه دهان بند سگانشان خونیست
گیریم که دلامان قوی بود و سحر نزدیک و
بی گمان این سحر صبح دگر مرگ منست
دیشبی پنج سکه بدادم به دهان تختم
صبح بیدار شدم و تخت دو تایش خوردست
و همانجا که شبانگاه خواب ازادی دریا دیدم
بس که ماهی گم شده دریا خالی است
دی نهنگان بزدند نون به پیال خون و
صبح امروز خیابان شده رگهای من، جاری است