ویرگول
ورودثبت نام
پنهانه محب
پنهانه محبو انقدر به حب تو گرفتار گشته ‌ام که جان گفتنش نیست، خودت دانی و خودت مشتاق شنیدن نقد و نظرات
پنهانه محب
پنهانه محب
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

در انتظار سحر

گیریم که شب رفت و سحر هم امد
دیگر آیا ز کسی چیز بمانده باقی؟
گیریم که ضحاک خوراک دد دیوان بشدش
دیگر آیا پسری جا ماندست؟
نیم قرنیست که صدای گرگ طعمه شده
غافل از اینکه دهان بند سگانشان خونیست
گیریم که دلامان قوی بود و سحر نزدیک و
بی گمان این سحر صبح دگر مرگ منست
دیشبی پنج سکه بدادم به دهان تختم
صبح بیدار شدم و تخت دو تایش خوردست
و همانجا که شبانگاه خواب ازادی دریا دیدم
بس که ماهی گم شده دریا خالی است
دی نهنگان بزدند نون به پیال خون و
صبح امروز خیابان شده رگهای من، جاری است

سحرامیدناامیدیضحاک
۱
۰
پنهانه محب
پنهانه محب
و انقدر به حب تو گرفتار گشته ‌ام که جان گفتنش نیست، خودت دانی و خودت مشتاق شنیدن نقد و نظرات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید