ویرگول
ورودثبت نام
پنهانه محب
پنهانه محبو انقدر به حب تو گرفتار گشته ‌ام که جان گفتنش نیست، خودت دانی و خودت مشتاق شنیدن نقد و نظرات
پنهانه محب
پنهانه محب
خواندن ۶ دقیقه·۱۱ روز پیش

به مناسبت سالگرد بزرگداشت فردوسی

بسیار بر این اندیشیدم که چه بای بسم الهم بشود و بر ان مدح را اغاز کنم و در اخر به ان نتیجه رسیدم که انکه در فکر مدحش هستم و موضوع این دفتر، آنقدر هست که نیاز به خلق بای جدید نباشد و خودش با و سین و میم بسم الله را صد ها سال قبل بر کاغذ اورده باشد ان هم به چه عظمت و تکاملی! انچنان که هنوز که هنوز است کس نیامده که بر دستش بیند و خطش شبیه او شود؛ گزافه بس است، بنا بر حکم ادب این دفتر اغاز میشود با قلم خودش و به سیاقش و رحمت خداوند از انش که یقینا سخن دوست خوش تر است و اغاز برازنده او:

"ستایش کنم ایزد پاک را/ که گویا و بینا کند خاک را

به نام خداوند خورشید و ماه/ که دل را به نامش خرد داد راه

خداوند هستی و هم راستی/ نخواهد ز تو کژی و کاستی"

در ستایش او زیاد اورده اند و ما هم به تکرار میاوریم اما قبل از ان به هفت خوان این بزرگ مرد بیندیشیم و در راه مشقت، مدح دلنواز تر است، یحتمل خاطر به زندگی و مشقت هایی که کشیده است، به نادیده گرفته شدن و دوری از دربارو تهمت و بی پولی، به سرما و لباس ژنده و کم غذایی، به بیماری و تنهایی و بی دوایی سفر میکند و یقینا همه ی اینها شخصیت محترم تری از او در ذهن میسازد اما امروز نه! امروز قصدمان به مشقت های دوش مادی اش نیست. وقت، وقت پرداخت به پینه های دوش مثالیست.

در تکه ای از شاهنامه، ان اثر فاخر اکمل، حکیم خردمند اورده که:

"به یزدان چنین گفت کای دادگر / تو دادی مرا دانش و زور و فر

چو دیدار یابی به شاخ سخن / بدانی که دانش نیاید به بن

اگر چند بخشی ز گنج سخن / بر افشان که دانش نیاید به بن"

و گر گفته بخشی از ان گنج و حرف ولیکن بدادست دست ما راه گنج،

او ثمره زندگی و نتیجه سه ده سال ازعمرش را به پیش مردمانی گذاشت که اصلا به نیت پاسداری از انها قلم بر دست گرفت و در اخر چونین زنده کردش کلام فارسی و نه تنها فارسی بلکه زنده داشت فرهنگ مردمانی را که از دیرباز پهلوان منش بودند و لوتی گری و نه الواطی بر رگ هایشان اکسیژن. او رستم را زایید و سهرابش را بهای ایران، پس سهراب کشون امیخته با شالوده ما به مناسک مذهبی راه یافت و علی را با سهراب در شب قدر شهید کردند و قبل از خون ریختن این مردم با چشم اشکی، چندین خانه را اباد کردند؛ به سوگ سیاوش نشستند و شمر سر حسین را برید هر دو را بر پرده چایخانه ها فریاد زدند و در کوچه و خیابان به مظلومیتشان اشک ریختند و خاک خون شده ی زیر تنشان را مقدس دانستند؛ این اشتباه است که بگوییم فردوسی برای ما تنها زبان فارسی را به یادگار گذاشت گر چه حتی گر چنین بود هم خداوند بهشت نشینی را نثار روح پاکش کند اما او ایران را، در دل مردمانش، در خونی که جوانمردی را فریاد میزد و در سر هایشان باید ها و نباید ها را نگاه و گرامی داشت.

ایران علت بود و فردوسی در دامان مادر زاییده و پرورش یافت و سپس علت شد و ایران و هویت ملی ما معلولی که علت را زاییده بودند و کار به همینجا خاتمه نیافت او علت شد شاعران و نویسندگان دیگر معلول. انها علت شدند و قطعا هر کدام در دل جوانکی معلول، او علت شد و یوق ازادی پرستی وطن باز بر گردنش افراشته، او علت شد و سینه ها، سینه به سینه رازدار گنج او و ما معلول.

بله! ما معلول! ما معلول شدیم و سالیانیست که امید است که علت شویم و سینه مان محفظه شود بر گنج و زبانمان علم شود به پرچم ایین و زبان این مرز و بوم تا فردا فرزندی از میان نسلمان، شاهنامه ای از طاقچه بردارد و بخواند و بفهمد و با قیام افریدون به ظلم تن ندهد، پاک باشد به جادو تن ندهد مثل سیاوش سفید و به داد بپاخیزد چونان کیخسرو.

و شاید جالب باشد که بدانیم تقریبا تمام این بار بر دوش فردوسی بوده، حتی بعد از مرگش هر روز قهوه قجری این بوم و خاک را مینوشد و کیسه را میکشد. از چه میگویم؟ مرده را چه به جور کشی؟ سخن از این است حتی هنوز بعد از سالیان سال که شمشیر قلم بر دست گرفت و به جنگ نادانی و فراموشی و اهمال کاری رفت، قلم را بر زمین گذاشت اما شمشیر هنوز در دستانش به قوت خود باقیست. هنوز بیگانگان بر فرهنگ میتازند و زبان بی جان میشود، هنوز نسل جوان کلمات جدید به گوششان گوش نواز می اید و گوش اوست که سوت میکشد و خونش روان میشود بیچاره انگار که به پاسداری از اینجا عادت کرده.

و چرا میگوییم که او پاسدار ایران است؟ چون حفظ قداست و حرمت فارسی نه تنها زبان را برای ایندگان پاس میدارد، که حتی فرهنگ را، زندگی را، امید پیدا شده در بین کلمات کتاب همزبان را، همدلی هم میهنان هم سخن را، در هر سختی گرمای جان را، پسته های شب یلدا را، طعم مشترک خاطرات یکسان را بر عده کثیری انسان ممکن و زنده نگهداری میکند.

پس فراموشی هر یک کلمه یک طعم را، یک صدا را، یک بو را و حتی یک خاطره را، یک روایت را و یک افسانه را به گورستان خاطره های تاریخ میبرد و اینکه تا به حال چند مورد به فراموشی سپرده شدند نه که مهم نباشد هست اما نگاه و نگاهداری از انچه در دست داریم اهم تر است از مهم و فکر کن که با هر بار اهمال کاری هر کدام از ما چه داستان ها و چه رستم و سهراب هایی که از گوش فرزندانمان خاموش میشود و شاید حتی در همین لحظه هم دیر باشد برای انکه فرزند و من و تو بداند جریره به عشق سیاوش از همه ی خود گذشت و فراز فرودش را به چشم دید و با او سقوط کرد اما به پاکی و عشق سیاوش پشت نکرد. شاید حتی دیر باشد و کسی از این روزگار بانوگشسب رستم را نشناسد و اصلا این ها هیچ، شاید وقتی که میخواهد جمله ای بر زبان براند اندک اندک، روز به روز تاخیر تفکرش بیشتر شود و لحظه ای، ثانیه ای بیشتر به این بیندیشد: که فارسی این کلمه چه میشد؟ و عذرخواهی میکنم که این پاراگراف پر بود از اسکم و گاسیپ نسل جوان و ببخشید که من نوب هستم و گوش ها را پر میکنم از کلمات لو لول و البته که زبان موجودی لایو و زنده است و از هیستوری پر طمطراق فارسی مبرهن است که از لحاظ منتالی و هیتستوریکال نور اور نوبادی به انتهایی ترین نقطه ی مایند کلمه ای را گرا نمیدهد و البته عذرخواهم که اگر لحظه ای خاطرتان را ازردم.

شرط بلاغ سال هاست که در گوش هامان خوانده میشود و امید است که پا ازخرخره زبان فارسی برداریم و بگذاریم اگر که زنده است و حل شدنی با اغیار، سیر تحولی طبیعی خود را طی کند و زغال سنگ در قطار نشویم تا به ان تسریع بخشیم که این جهان و دشمنی ها و دوستی هایش یک واگن پر از زغال سنگ در چنته دارد.

اما سزاست که او ان عالم والا، سرباز میهن، جنگاور خستگی ناپذیر، علت معلول های بسیار، قلم بهشتی، سرمایه و گنج، خردمند عقیل، فردوسی حکیم را مدح کنیم و شاید هم به او خسته نباشید بگوییم از برای رشادت های خاموشی که سالیان درازیست در زیر پوسته این خاک، خرج کرده و در اخر بر شما وبر تمامی فارسی زبانان جهان فرخنده باد چنین روز میمونی که دستانش پایان داد بر زحمات سی ساله و نقطه گذاشت بر دفتر اخر شاهنامه و الحمدالله که تا اینجا هنوز حفظ شده یاد و نام این گنجنامه.

زبان فارسیفردوسیادبیات
۶
۰
پنهانه محب
پنهانه محب
و انقدر به حب تو گرفتار گشته ‌ام که جان گفتنش نیست، خودت دانی و خودت مشتاق شنیدن نقد و نظرات
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید