Yekta·۳۳ دقیقه پیشمقدمه؛ هدف این صفحه چیست؟سلام.پشت هر کدام از این متن ها، احساساتِ آدم های مختلف پنهان شده اند.هر داستان، یک بار اتفاق افتاده است.من، معتقد هستم که ما آدم های کره خ…
Yekta·۱ ساعت پیش«ایوانِ سرنوشت»آسمانِ زندگی من، درست در ساعت چهار صبح تابستان گیر کرده بود! نَه ساعت چهار و پنج دقیقه میشد که آسمان آرام آرام پنجره اش را باز کند و گلدان…
محمد ☀️·۵ ساعت پیشهمه چیز در تو !یار من ! تو چون سپیده به روز های من دمیدی ،تو چون نور مرا غرق در خدا کردی ،تو چون آفتاب به روزگارم تابیدی ، تو چون مشک روزهایم را عطر آگین…
محمد ☀️·۹ ساعت پیشای عشق! بیا!بیا عشق من ، بیا و روزگار را غرق در بهار کن ، بیا که دل بی تو مرده و غرق در گریه است ، بیا که چو ماهی در بند به دریای نورت نیازمندم! بیا که…
الهام تربت اصفهانی·۱۲ ساعت پیشصدای روایتدانشجوی کارشناسی ادبیات در دانشگاه سبزوار بودم. قانون خوابگاه این بود که دخترها باید تا ساعت ۹ شب به اتاقهایشان برگردند. آن ساعت، مرزِ حبس…
Ryan (Axon)·۱ روز پیشدوزخ دانته | دایرهٔ دوم | بخش ۲ | یک کتابدر میان طوفانی که همه را از هم میربود، دو روح هنوز کنار یکدیگر مانده بودند. و همهچیز از یک کتاب آغاز شده بود.