
تحلیل معناشناختی شعر حسین آرزو: تلاقی اگزیستانسیالیسم، عرفان شرقی و مدرنیسم ادبی
مقالهای در نقد و بررسی نظری متن ارائهشده
---
چکیده
مقالهٔ پیشِ رو به بررسی و نقد تحلیلی میپردازد که شعر «حسین آرزو» را در چهارچوبی میانرشتهای و با تکیه بر آرای فلسفی و ادبیِ اگزیستانسیالیسم غربی، عرفان شرقی، نشانهشناسی ساختارگرا و جریانهای مدرن شعر معاصر قرار میدهد. پرسش اصلی این است که آیا میتوان شعر مهاجرت را با مفاهیمی چون «پرتابشدگی» هایدگری، «فراق» مولویوار، «نشانهشناسی مکان» بارت و لوتمان، و «ابژهٔ گمشده»ٔ لاکانی خوانش کرد؟ این مقاله با روشی تحلیلی‑انتقادی، ضمن صورتبندی نظری این امکانهای تفسیری، به نقد روششناختیِ متن نخستین میپردازد و نشان میدهد که مهمترین کاستی آن، نبودِ شواهد مستقیم از متن اشعار و اتکای بیش ازحد به توصیفهای کلی است. در پایان، الگویی برای خوانشِ مبتنی بر متنِ شعر مهاجرت پیشنهاد میشود که در آن تبریز، شیکاگو و استانبول نه صرفاً مکانهای جغرافیایی، بلکه نظامهایی نشانهای از حافظه، مدرنیته و هویتِ تعلیقی بهشمار میروند.
کلیدواژهها: حسین آرزو، شعر مهاجرت، اگزیستانسیالیسم، عرفان شرقی، سبک هندی، نشانهشناسی مکان، نقد ادبی، هایدگر، مولوی، لاکان، دریدا
---
۱. مقدمه: از توصیفِ شاعر تا تحلیلِ متن
نقد ادبیِ دانشگاهی با دو پرسش بنیادین روبهروست: «شاعر چه گفته؟» و «متن چگونه معنا میسازد؟» تفاوت این دو پرسش، تفاوت میان «توصیفِ شخصیت شاعر» و «تحلیلِ متن شعر» است. متن مورد بررسی در این مقاله، با شگردی ستودنی، شعر حسین آرزو را در نقطهٔ تلاقی چند سنت فکری قرار میدهد: اگزیستانسیالیسم غربی، عرفان شرقی، نشانهشناسی ساختارگرا و مدرنیسم ادبی. با این حال، هر ادعایی در این زمینه زمانی اعتبار علمی مییابد که با نمونههایی عینی از اشعار شاعر پشتیبانی شود. آنچه در پی میآید، نه تأیید قطعیِ این داوریها، بلکه بررسی نظریِ امکانهای تفسیریِ آنها و نقد روششناختیِ متن نخستین است.
---
۲. شعر مهاجرت در افق اگزیستانسیالیسم: «پرتابشدگی» و بحران هویت
۲-۱. مفهوم «پرتابشدگی» در فلسفهٔ هایدگر
مارتین هایدگر (۱۸۸۹‑۱۹۷۶) در اثر بنیادین خود هستی و زمان، مفهوم «پرتابشدگی» (Geworfenheit) را بهعنوان یکی از مؤلفههای اساسیِ دازاین (Dasein) مطرح میکند. از نظر هایدگر، انسان بیآنکه خود برگزیده باشد، در جهانی رها میشود که در آن باید معنا بیافریند. «پرتابشدگی» به معنای قرارگرفتنِ فرد در یک خانواده، فرهنگ و مقطع تاریخیِ خاص، بدون آنکه در این انتخاب نقشی داشته باشد. این وضعیت با نوعی «بیگانگی» همراه است که انسان همواره در برابر آن میستیزد، اما در عین حال «گشودگیِ متناقضنمایی برای آزادی» را نیز بهجا میگذارد.
۲-۲. کاربستِ مفهوم در شعر مهاجرت
متن نخستین، شعر حسین آرزو را یادآور «پرتابشدگی» هایدگری میداند. در این خوانش، تبریز نمادِ «جهانِ اصیل» (محلِ تولد و تعلقِ نخستین) و شیکاگو نمادِ «جهانِ اکنون» (واقعیتِ زیستهٔ مهاجر) بهشمار میرود. شاعر میانِ این دو جهان معلق میماند. تجربهٔ مهاجرت، غربت و گسستِ فرهنگی، در چنین چهارچوبی، نه یک رخدادِ جغرافیاییِ صرف، بلکه تجسمِ عینیِ وضعیتِ وجودیِ انسانِ مدرن است: رهاشدگی در جهانی که نهتنها آن را برنگزیده، بلکه قوانینِ آن را نیز بهکامل نمیفهمد.
از منظر هایدگر، شعرِ اصیل، «ابرازِ احساساتِ شخصی» نیست، بلکه «پرسش از هستی» است. بنابراین، پرسشهایی از قبیل «من کیستم؟»، «به کجا تعلق دارم؟»، «وطن چیست؟» و «آیا بازگشت ممکن است؟» در مرکزِ ادبیاتِ اگزیستانسیالیستی جای دارند. اینکه شعر حسین آرزو تا چه اندازه توانسته است این پرسشها را در سطحِ زبان و تصویر به پرسشهایی شعری بدل کند، بدون ارائهٔ نمونههای مستقیم از متن، قابلداوری نیست. هایدگر خود در تفسیر شعر هولدرلین، بر این نکته پای میفشارد که «بیگانگی و جستجو برای شاعر، امری ذاتی است»؛ اما این بیگانگی باید در «خودِ شعر» نمود یابد، نه صرفاً در زندگینامهٔ شاعر.
---
۳. پیوند عرفان شرقی و بحران وجودی: نیِ مولوی در جهانِ مهاجرت
۳-۱. فراقِ عرفانی در سنتِ مولوی
متن نخستین، یکی از مهمترین و بدیعترین نکات خود را در این جمله مطرح میکند: «تنهاییِ مدرن» در شعر حسین آرزو با «فراقِ عرفانی» پیوند میخورد. در سنتِ عرفانیِ ایران، بهویژه در اندیشهٔ مولانا جلالالدین رومی، «دوری از اصلِ خویش» مهمترین سرچشمهٔ رنجِ انسانی است. نیِ معروفِ آغازِ مثنوی، نمادِ روحی است که از نیستانِ خود جدا افتاده است و نالهاش نه از «مهرِ وصل»، بلکه از «جورِ فراق» سرچشمه میگیرد.
۳-۲. تطبیقِ الگویِ نیستان بر شعرِ مهاجرت
اگر این الگو را بر شعرِ مهاجرت تطبیق دهیم، تبریز نقشِ «نیستان» را ایفا میکند، مهاجرت نقشِ «جدایی» را، و خودِ شعر نقشِ «آوازِ نی» را. در اینجا غربت نه فقط جغرافیایی، بلکه هستیشناختی (وجودی) است. این تطبیق از منظر هرمنوتیکِ فلسفی اهمیت فراوان دارد، زیرا میان دو سنتِ بزرگِ فکریِ جهان پلی ایجاد میکند: از یک سو، مفهومِ Alienation (ازخودبیگانگی) در فلسفهٔ غرب؛ از سوی دیگر، مفهومِ «فراق» در عرفانِ شرقی.
با این حال، باید میانِ «فراقِ عرفانی» و «غربتِ مدرن» تمایز قائل شد. در عرفانِ مولوی، فراق، مقدمهٔ وصال است و رنج، راهی به سوی حقیقت. اما در اگزیستانسیالیسمِ سارتر، «تهوع» (Nausea) و پوچی ممکن است به هیچوصالی منجر نشوند. اینکه شعر حسین آرزو در کدامیک از این دو قطب ایستاده است - یا اینکه آیا توانسته است نوعی «سنتز» میانِ این دو ایجاد کند - پرسشی است که تنها با مراجعه به متنِ اشعار قابلپاسخگویی است.
---
۴. نشانهشناسیِ جغرافیا: تبریز، شیکاگو، استانبول
۴-۱. مکان بهمثابهٔ نظامِ نشانهای
یکی از بخشهای نظریِ قویِ متن نخستین، تحلیلِ فضاهایِ جغرافیایی است. از منظر رولان بارت (۱۹۱۵‑۱۹۸۰) و یوری لوتمان (۱۹۲۲‑۱۹۹۳)، مکان صرفاً یک موقعیتِ فیزیکی نیست، بلکه نظامی از نشانههاست که بارِ معناییِ فرهنگی، تاریخی و روانی را حمل میکند.
۴-۲. تبریز بهمثابهٔ نشانه
در این دستگاهِ معنایی، «تبریز» میتواند نشانهای باشد برای:
· کودکی و جهانِ پیشا‑مهاجرتی
· حافظهٔ جمعی و فردی
· زبانِ مادری بهعنوان نخستین نظامِ نشانهای
· هویتِ تاریخی و تعلقِ مکانی
۴-۳. شیکاگو بهمثابهٔ نشانه
«شیکاگو» در این خوانش، نشانهای است برای:
· مدرنیته و شتابِ تکنولوژیک
· سرمایهداری و منطقِ کالایی
· سرعت و بیزمانی
· تنهاییِ شهری و فقدانِ پیوندهایِ عاطفیِ سنتی
۴-۴. استانبول بهمثابهٔ فضایِ میانی
«استانبول» بهعنوان فضایِ میانی عمل میکند. از منظر نشانهشناسیِ فرهنگی، استانبول نه شرقِ کامل است و نه غربِ کامل. این شهر، که بر دو قاره نشسته است، میتواند نمادِ «هویتِ تعلیقی» باشد: هویتی که نه در اینسو کاملاً قرار دارد و نه در آنسو. این خوانش با تجربهٔ زیستهٔ بسیاری از مهاجرانِ ایرانیِ مقیمِ غرب همخوانی دارد، زیرا آنان اغلب در «فضاهایِ میانِ فرهنگی» زیست میکنند که استانبول، بهعنوان یک «فضایِ حد واسط»، میتواند بهترین نمودِ نشانهشناختیِ آن باشد.
---
۵. مسئلهٔ تعقید و چندلایگیِ معنا
۵-۱. تعقیدِ مثبت در برابرِ تعقیدِ منفی
متن نخستین اشاره میکند که شعر حسین آرزو گاه دارای «تعقیدِ معنایی» است. در نقد ادبی، تعقید دو نوع دارد:
تعقیدِ مثبت - زمانی که شعر دارای لایههایِ متعددِ معنایی باشد. نمونههایِ کلاسیکِ این نوعِ تعقید را در شعرِ تی. اِس. الیوت، ازرا پاوند و در سنتِ فارسی، سهراب سپهری میتوان یافت. در اینگونه شعر، پیچیدگی به غنایِ معنا میانجامد و خواننده را به تأملِ مکرر فرا میخواند.
تعقیدِ منفی - زمانی که ارتباطِ عناصرِ شعر مبهم و نامنسجم شود و این ابهام به هدررفتِ معنا بینجامد، نه به تولیدِ لایههایِ جدیدِ معنایی.
۵-۲. داوری در بابِ تعقید
بنابراین، پیچیدگی به خودیِ خود فضیلت یا ضعف نیست؛ بلکه باید دید آیا این پیچیدگی به «تولیدِ معنا» کمک میکند یا خیر. در شعرِ مهاجرت، تعقید میتواند بازتابی از «تعقیدِ وجودی» خودِ تجربهٔ مهاجرت باشد: زیستی که خودْ چندلایه، متناقض و ناپایدار است. اما این ویژگی只有当 در سطحِ زبان و تصویر به صورتِ ارگانیک تحقق یابد، ارزشِ هنری مییابد.
---
۶. نسبت با سبکِ هندی: تصویرِ دور از ذهن و پارادوکس
۶-۱. ویژگیهایِ سبکِ هندی
متن نخستین، شعر حسین آرزو را متأثر از «سبکِ هندی» میداند. سبکِ هندی (یا اصفهانی) که در سدهٔ دهم و یازدهم هجری در ایران و شبهقارهٔ هند شکوفا شد، با شاعرانی چون صائبِ تبریزی (متوفی ۱۰۸۰ قمری) و بیدلِ دهلوی (متوفی ۱۱۳۳ قمری) پیوند خورده است. اگر شعر حسین آرزو واقعاً تحتِ تأثیر این سبک باشد، میتوان چند ویژگی را انتظار داشت:
· تصویرهایِ دور از ذهن (غیرمألوف)
· پارادوکس و تناقضِ معنادار
· غافلگیریِ معنایی در پایانِ بیت
· پیوندِ عناصرِ نامتجانس (مانند پیوندِ مفاهیمِ انتزاعی با تصاویرِ عینی)
در سنتِ سبکِ هندی، معنا در سطحِ آشکارِ شعر قرار ندارد؛ بلکه باید «کشف» شود. از این منظر، پیچیدگیِ شعر نه نقص، بلکه بخشی از سازوکارِ تولیدِ معناست. پژوهشهایِ دانشگاهی نشان دادهاند که شاعرانِ سبکِ هندی از عناصرِ شعریِ پیش از خود - بهویژه شعرِ سبکِ عراقی - تأثیر پذیرفتهاند، اما این تأثیرپذیری را در جهتی تازه و بدیع بهکار گرفتهاند.
۶-۲. مهاجرت و سبکِ هندی: پیوندی تاریخی
جالب آنکه میانِ مهاجرت و سبکِ هندی پیوندی تاریخی وجود دارد. بسیاری از شاعرانِ فارسیزبان در دورهٔ صفویه به دربارِ گورکانیانِ هند مهاجرت کردند و این سبک را در شبهقاره پدید آوردند. بنابراین، اگر شعرِ حسین آرزو - که خود شاعریِ مهاجر از تبریز به شیکاگوست - به سبکِ هندی گرایش داشته باشد، این گرایش نه فقط یک انتخابِ زیباییشناختی، بلکه نوعی «همذاتپنداریِ تاریخی» با سنتی از شعرِ فارسی است که خود زادهٔ مهاجرت بوده است. این نکته، اگر با شواهدِ متنی پشتیبانی شود، میتواند به یکی از ژرفترین لایههایِ معناشناختیِ شعرِ او بدل گردد.
---
۷. شعرِ اعترافی و روایتِ شخصی
۷-۱. سنتِ شعرِ اعترافی در غرب
متن نخستین، شعرِ حسین آرزو را به شعرِ اعترافی نزدیک میداند. در ادبیاتِ غرب، چهرههایی مانند سیلویا پلات (۱۹۳۲‑۱۹۶۳)، آن سکستون (۱۹۲۸‑۱۹۷۴) و رابرت لاول (۱۹۱۷‑۱۹۷۷) زندگیِ شخصیِ خود - از جمله افسردگی، فروپاشیِ روانی و بحرانهایِ خانوادگی - را به متنِ شعر وارد کردند. در شعرِ اعترافی، «منِ» شاعر با «منِ» متن همسان میشود و تجربهٔ شخصی، مادهٔ خامِ شعر میگردد.
۷-۲. تفاوتِ شعرِ اعترافیِ غربی و شعرِ مهاجرتیِ خاورمیانهای
اگر شعرِ حسین آرزو نیز بر تجربهٔ زیسته، مهاجرت، تنهایی، حافظه و هویت استوار باشد، این مقایسه از نظرِ نظری قابلِ بررسی است. اما تفاوتِ مهم اینجاست که شعرِ اعترافیِ غرب غالباً بر بحرانِ فردی متمرکز است و رنجِ شخصی را در مرکزِ جهانِ شعری مینشاند؛ در حالی که شعرِ مهاجرتیِ خاورمیانهای معمولاً بحرانِ فردی را با بحرانِ فرهنگی و تاریخی درهم میآمیزد. در شعرِ مهاجرتی، «منِ» شاعر نه فقط یک «منِ» زیسته، بلکه نمایندهٔ نسلی، فرهنگی و تاریخیِ خاص است. این تفاوتِ ژانری، در تحلیلِ شعرِ حسین آرزو باید مد نظر قرار گیرد.
---
۸. امکانِ خوانشِ لاکانی: وطن بهمثابهٔ «ابژهٔ گمشده»
۸-۱. مفهومِ «ابژهٔ کوچکِ a» در روانکاویِ لاکان
ژاک لاکان (۱۹۰۱‑۱۹۸۱)، روانکاوِ فرانسوی، مفهوم «ابژهٔ کوچکِ a» (objet petit a) را برای اشاره به چیزی وضع کرد که همواره گمشده است و هرگز بهطورِ کامل قابلِ بازیابی نیست. این ابژه، «باقیماندهٔ ترجمهناپذیر» از مواجههٔ بدن و زبان است - چیزی که همواره در دسترس نیست و میل را در حرکت نگه میدارد.
۸-۲. کاربستِ مفهوم در شعرِ مهاجرت
در این چهارچوبِ نظری، «وطن» میتواند ابژهٔ گمشده باشد؛ «زبانِ مادری» میتواند ابژهٔ گمشده باشد؛ «گذشته» میتواند ابژهٔ گمشده باشد. شاعر هرچه بیشتر به دنبالِ آن میگردد، بیشتر درمییابد که بازگشتِ کامل ناممکن است. شعر، در این خوانش، به عرصهٔ «بازتولیدِ مداومِ فقدان» تبدیل میشود: هر شعری تلاشی است برای بازآفرینیِ آنچه از دست رفته است، اما هر بازآفرینی نیز خود نوعی تأکید بر فقدان است. تجربهٔ مهاجران و تبعیدیگان، که در «فضایی در بیرون از امرِ بدیهی» زیست میکنند، در این چارچوب معناییِ تازهای مییابد.
---
۹. امکانِ خوانشِ دریدایی: معنا در «تعویق»
۹-۱. مفهومِ «تفاوت» و «تعویقِ معنا»
از دیدگاه ژاک دریدا (۱۹۳۰‑۲۰۰۴)، معنا هرگز بهطورِ کامل و نهایی حاصل نمیشود؛ بلکه همواره در فرایندی از «تفاوت» (différance) - که هم به معنایِ «تفاوت» است و هم «بهتعویقانداختن» - قرار دارد. معنا از طریقِ ارجاع به چیزِ دیگری ساخته میشود و این زنجیرهٔ ارجاعات هرگز به نقطهٔ پایانی نمیرسد.
۹-۲. کاربستِ مفهوم در شعرِ میانفرهنگی
اگر اشعارِ حسین آرزو میانِ چند زبان، چند فرهنگ و چند جغرافیا حرکت کنند، معنا نیز دائماً به تعویق میافتد. در این وضعیت:
· شرق کاملاً شرق نیست (چون با نگاهِ غربی دیده/گفته میشود)
· غرب کاملاً غرب نیست (چون با خاطرهٔ شرق آمیخته است)
· وطن کاملاً حاضر نیست (چون تنها در خاطره و زبان باقی است)
· غربت کاملاً غایب نیست (چون به عرصهٔ زیستِ روزمره بدل شده است)
شعر، در این فضایِ میانِ دو قطب، شکل میگیرد. این وضعیتِ «میانی» را میتوان وضعیتِ «هویتِ دریدایی» نامید: هویتی که هرگز به کلیتِ نهایی نمیرسد و همواره در فرایندِ شدن باقی میماند.
---
۱۰. نقدِ علمیِ متنِ نخستین
۱۰-۱. نقاطِ قوت
متنِ نخستین دارای چند نقطهٔ قوتِ قابلِتوجه است:
نخست، توجه به پیوندِ شرق و غرب، که در بسیاری از تحلیلهایِ شعرِ معاصرِ فارسی مغفول میماند. این رویکردِ تطبیقی، بهویژه در عصرِ جهانیشدن، ضرورتی انکارناپذیر دارد.
دوم، استفاده از رویکردِ میانرشتهای که فلسفه، عرفان، نشانهشناسی و نقدِ ادبی را در هم میآمیزد. این روش، اگر با دقتِ کافی به کار گرفته شود، میتواند افقهایِ تازهای در خوانشِ شعر بگشاید.
سوم، توجه به نشانهشناسیِ مکان که از آرایِ بارت و لوتمان الهام گرفته است. این رویکرد، جغرافیا را از سطحِ یک «موقعیتِ فیزیکی» به سطحِ یک «نظامِ معنایی» ارتقا میدهد.
چهارم، توجه به مسئلهٔ مهاجرت و هویت که از دغدغههایِ اساسیِ انسانِ معاصر است و در ادبیاتِ فارسیِ مهاجرتی بازتابی گسترده یافته است.
۱۰-۲. نقاطِ ضعف
با این حال، متنِ نخستین از چند کاستیِ روششناختی نیز رنج میبرد:
نخست، نبودِ استنادِ دانشگاهیِ معتبر و داوریشده. در یک مقالهٔ علمی، هر ادعایِ نظری باید با ارجاع به منابعِ دستِ اول - اعم از آثارِ فیلسوفان، شاعران یا پژوهشگران - پشتیبانی شود. متنِ حاضر فاقدِ چنین ارجاعاتی است.
دوم، اتکایِ زیاد به توصیفهایِ کلی. عبارتهایی مانند «شعر آرزو یادآورِ پرتابشدگیِ هایدگری است» بدون ارائهٔ شاهد از متن، در حدِّ یک «شبهداوری» باقی میمانند.
سوم، فقدانِ نمونههایِ مستقیم از اشعارِ حسین آرزو. هیچ بیت، مصراع یا حتی ترکیبی از اشعارِ او نقل نشده است تا خواننده بتواند داوریهایِ متن را با شواهدِ متنی بسنجد.
چهارم، استفاده از نتیجهگیریهایِ گسترده بدون تحلیلِ متنیِ کافی. برای نمونه، ادعایِ تأثیرپذیری از سبکِ هندی، بدون ارائهٔ هیچگونه تحلیلِ سبکشناختی از اشعار، صرفاً در حدِّ یک حدس باقی میماند.
---
۱۱. نتیجهگیری: بهسوی خوانشیِ مبتنی بر متن
اگر بخواهیم متنِ نخستین را در قالبِ یک جمعبندیِ دانشگاهی ارزیابی کنیم، مهمترین ادعایِ آن این است که شعرِ حسین آرزو در مرز میانِ چهار قلمرو حرکت میکند:
۱. اگزیستانسیالیسمِ غربی - با تأکید بر رهایی، مسئولیت و بحرانِ هویت
۲. عرفانِ شرقی - با تأکید بر فراق، اشتیاقِ وصال و سلوک
۳. شعرِ مهاجرت - با تأکید بر غربت، گسست و بازآفرینیِ هویت
۴. مدرنیسمِ ادبی - با تأکید بر تعقید، تصویرِ غیرمألوف و پارادوکس
در چنین خوانشی، تبریز به «حافظه» بدل میشود، شیکاگو به «واقعیتِ معاصر» و استانبول به «فضایِ میانیِ هویت». شاعر در این میان، تجربهٔ مهاجرت را از سطحِ یک رخدادِ جغرافیایی به مسئلهای فلسفی و هستیشناختی ارتقا میدهد.
با این حال، برای اثباتِ قطعیِ این دیدگاهها، لازم است تحلیل بر اساسِ متنهایِ مشخص، ابیاتِ معین و شواهدِ زبانیِ مستقیم انجام شود. در پژوهشِ دانشگاهی، خودِ شعر مهمتر از هر توصیف یا داوری دربارهٔ شاعر است. آنچه میتواند این مقالهٔ نظری را از یک «تأملِ انتقادی» به یک «پژوهشِ علمی» بدل کند، «بازگشت به متن» است - بازگشتی که در متنِ نخستین، متأسفانه، بهوقوع نپیوسته است.
پیشنهادِ ما برای پژوهشهایِ آینده این است که با روشی «تلفیقی» - تلفیقِ نشانهشناسیِ ساختارگرا، هرمنوتیکِ فلسفی و نقدِ سبکشناختی - به سراغِ اشعارِ حسین آرزو بروند و با استناد به شواهدِ متنی، امکانها و محدودیتهایِ هر یک از این خوانشها را بهطورِ عینی بسنجند. تنها در این صورت است که میتوان از «تلاقیِ اگزیستانسیالیسم، عرفانِ شرقی و مدرنیسمِ ادبی» در شعرِ او بهعنوان یک «دستاوردِ تفسیری» سخن گفت، نه صرفاً یک «فرضیهٔ زیبا».
منابع
· هایدگر، مارتین. هستی و زمان. ترجمهٔ سیاوش جمادی. تهران: نشر نی، ۱۳۸۹.
· بارت، رولان. نظامِ مد. ترجمهٔ ناصر فکوهی. تهران: نشر نی، ۱۳۸۴.
· لوتمان، یوری. نشانهشناسیِ فرهنگ. ترجمهٔ فرزان سجودی. تهران: علم، ۱۳۸۷.
· لاکان، ژاک. کارکرد و حوزهٔ گفتار و زبان در روانکاوی. ترجمهٔ محمدتقی رضایی. تهران: نشر نی، ۱۳۹۳.
· دریدا، ژاک. خشونت و متافیزیک. ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان. تهران: نشر نی، ۱۳۸۸.
· شمیسا، سیروس. سبکشناسیِ شعر. تهران: میترا، ۱۳۸۳.
· صائبِ تبریزی. دیوان. بهکوششِ محمد قهرمان. تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۷۵.
· بیدلِ دهلوی. دیوان. بهکوششِ خلیلالله خلیلی. تهران: بنیادِ فرهنگِ ایران، ۱۳۴۹.
· «بررسی و تحلیل شعر سبک هندی بر اساس نظریه ترامتنیت». پایاننامهٔ دکتری، دانشگاه تربیت مدرس، ۱۳۹۱.
· محمدیان، حسن و عقیلی، سیداحمد. «دلایل و تاثیرات مهاجرت شعرای فارسیزبان به دربارگورگانیان هند در دوره صفویه». مطالعات شبهقاره، بهار و تابستان ۱۴۰۴، شمارهٔ ۴۸.
· Heidegger, Martin. Being and Time. Translated by John Macquarrie and Edward Robinson. New York: Harper & Row, 1962.
· Heidegger, Martin. On the Way to Language. Translated by Peter D. Hertz. New York: Harper & Row, 1971.