
زمین؛ رخت سفید خود را به تن می کرد
تمام شاخ و برگ درختان کفن پوش بود
دشت، زمستان را پیرهن می کرد
خاک، عروسی شوی مرده شد
پسرکی بازیگوش، شالش را گردن آدم برفی می انداخت
دو دستش را به هم میچسباند و "ها" می کرد
سرما می کشید اما
برای زنده ماندن آدم برفی دعا می کرد!
آشناست، نه؟
پسرک را انگار
میان سه سوتِ قطار روزگار
پشت چند زمستان جا گذاشته ایم
سر آدم برفی هایمان هم که کلاه گذاشته ایم!
آری قبول دارم!
هوا سرد بود
اما
دلهامان که گرم بود
یادت می آید؟
کوچه ی ما آن روز ها به دور از غم بود
حسن رضا درویش پور