زندگی:انگیزه داشتن برای چیزی که مشخص نیست، فردایی روشن در دل تاریکی و خوابی عمیق در حین بیداری.امید به مسیری که ناهموار است و چشم به انتظار معشوقی ، که نمی رسد.رویا هایی در هم و نا مربوط که همگی بی معنی هستند. ناشنوایی که درحال گوش دادن به آهنگ دلگرم کننده ی طبیعت است و نابینایی که به تماشای گذر عمر خود نشسته.بادی که می وزد در دل اتاقی که در و پنجره های آن بسته هستند.لبخندی که بر روی صورت شخصی غمگین نقش می بندد.ناتوانی که دست هم نوعان خود را میگیرد.عاشقی که در عمق تنهاییه خود عاشقانه ، عاشقی می کند.خسته ای که همچنان بدون توقف ، می دود.نویسنده ای که قلم در دست نمی گیرد و سخنگویی که دیگر سخنی برای گفتن ندارد و آرام خاموش میشود.کودکی که به دنبال بزرگ شدن است و بزرگی که حسرت کودکی اش را میخورد.پدری که اشک میریزد و مادری که خشمگین است.کلمات و جملاتی که عکس همدیگر هستند ولی به خوبی کنار هم چفت میشوند.زندگی ای که پر از بلندی و پستی است اما ، در مواقعی هموار می شود.جریان رودی که زندگی به آن تشبیه شده است،گاه به گاه به آبشاری ختم می شود و پس از سقوط ، دوباره جاری می شود.پیچ و خم گیاهانی که از پای درختان پیر و پوسیده بالا می روند تا تشنگی خود را از نور خورشید رفع کنند.نورِ روشنی بخش خورشید بر پوست مرده ی جنگل پس از زمستانی سخت.قطرات آبی که امیدوارانه بر پیکر زمینی خشک و نا امید فرود می آیند.حیواناتی که تشنه ی آب هستند و انسان هایی که تشنه ی جلب توجه اند.آدم هایی که خود را گول میزنند تا ناکام از چشیدن طعم شادی و خوشبختی از این زندگیه فلاکت بار نروند.اشخاصی که کتاب زندگی خود را دو دستی ، محکم چسبیده اند که خودشان نویسنده ی آینده ی از پیش تعیین شده ی خود باشند و فرد و یا نیروی دیگری بر روی آن چیزی ننویسد و آینده ی آنهارا تغییر ندهد ، غافل از اینکه همین الان هم در حال زندگی کردن آنچه که نوشته شده است و نوشته می شود هستند.به دنبال فرار از مرگ با ساختن رویا و تلاش برای دستیابی به آن.در تلاش برای یافتن هدف ، که از روند بی فایده بودن زندگی خویش کمی دور شوند.درحال چرخیدن برخلاف چرخه ی طبیعی ، به امید شکستن این طلسمه تکراری و قدیمی.چین و چروک های روی پوست هایشان که نمایانگر این است که ساعت شنی عمر آنها رو به اتمام است و همچنان آنها که در تلاش برای ساختن قبوری هستند که بتوانند پس از مرگ نیز اموال خود را در کنارشان داشته باشند.مرگی که از آن ترسی ندارند زیرا درکی ازش ندارند.بی باک می میرند و ناآگاه وارد مرحله ی بعدی می شوند.مرحله ای که به روز حساب رسی و سپس بهشت یا جهنم معروف است.

پس از زندگی:در آنجا انگیزه ای وجود ندارد، فردایی نیست و مرزی بین خواب و بیداری تعریف نشده است.مسیر ها همگی یکسان اند ، نیرو و توان اشخاص یکسان است ، درنتیجه ی آن امید داشتن دیگر بی معنی می شود.عاشق ، آنقدر درگیر خود می شود که دیگر منتظر معشوق خود نیست.رویا هایشان تازه معنا پیدا میکنند و بخاطر آنها تنبیه و یا تشویق می شوند.ناشنوا ، صدای اعضای بدنش را در حالی که حقیقت را بازگو میکنند می شنود. در آن لحظه صدای طبیعت نیز بلند خواهد بود بلند تر از هر زمان دیگری.نابینایان متحیر میشوند که دیگر گذر عمری برای تماشا وجود ندارد و تازه به کوریه واقعی می رسند.جریان باد توقف ناپذیر است.بادی که بد را از خوب جدا میکند و با خود به جایی دور و آتشین می برد.غمگینی که از ته دل می خندد و خوشحالی که اشک می ریزد ، به خاطر اعمال بدی که فقط بخاطر خوشحال شدن و شاد ماندن انجامشان داده است.ناتوانی که به پاداش کمک رسانی های خود می رسد و توانا می شود.عاشقی که دیگر مجبور و محکوم به تنها بودن نیست.خسته ای که بالاخره میتواند نفسی راحت بکشد و استراحت بکند و نتیجه ی دوندگی هایش را مشاهده کند.نویسنده ای که دربه در ، در آن آشوب به دنبال قلم و کاغذ برای نوشتن آنچه را که دارد می بیند می گردد و سخنگویی که کلی موضوع برای حرف زدن پیدا میکند و به عبارتی زبانش تازه باز می شود.کودکی که میتواند بزرگی را تجربه کند و بزرگی که دوباره میتواند طعم خوش کودکی رابچشد.پدری که دیگر دلیلی برای نگرانی و مادری که عاملی برای عصبانی شدن نمی یابد.کلمات و جملاتی که همگی به یکباره بی معنی و نامربوط می شوند ، حتی نامربوط تر از قبلشان.زندگی تکراری ای که دیگر به انتها رسیده است و خط پایانی که بالاخره میتوان آن را با چشم دید.جریان روده زندگی در هوا معلق می شود و دیگر هرگز از آبشاری سقوط نمی کند.گیاهانی که نیازی برای رفع تشنگی خود ندارند و دیگر از بزرگان پوسیده ی خود بالا نمی روند.جنگلی که چهار فصل را همزمان باهم دارد و دیگر چشم به انتظار نورِ گرما بخش خورشید نیست.بیابان هایی که با خشکی خود کنار آمده و آن را پذیرفته اند.حیواناتی که همگی سیراب اند و انسان هایی که جلب توجه را ناگهان برای خودشان بی فایده می بینند.
پس از زندگی ، همه چیز تغییر میکند، آنها تغییر میکنند ، طبیعت تغییر میکند و حتی جریان متغیر زندگی نیز دچار تحول می شود.در آنجا معنای هرچیز برایشان نسبت به دیدگاه آنها به آن چیز، متغیر و متفاوت است.در (پس از زندگی)هیچ چیزی یک معنای واحد و ثابت برای همه ندارد و همه نسبت به هرچیزی که وجود دارد، دیدی متفاوت خواهند داشت.
معنای واقعی زندگی را میتوان با توجه به دیدگاه خودمان از زندگی در (پس از زندگی) بیابیم و با جریان آن ، هم سو شویم و دیگر مجبور به گذراندان اوقات خود در این چرخه ها و طلسم های قدیمی و تکراری نباشیم.

روزی می رسد که ما روند شخصی و مورد علاقه ی خودمان را در (آنجا) زندگی خواهیم کرد.
روزی که همه چیز به یکباره برای ما معنای پیشین خود را از دست میدهند و معنایی تازه بدست می آورند.
پایان
نویسنده:HuRo.