راس ساعت ۵ بعد از ظهر است و چیزی تا شروع اجرا نمانده ، آقای گیلبرت مثل همیشه از بازیگران کم رویی مثل جورج ، بیگاری میکشد.جورج آویزان از چهارچوب بالای صحنه تئاتر و درحال تنظیم و بررسی چراغ های مهتابی و آفتابی مخصوص صحنه بود ، توقع نداشت که گیلبرت به بازیگر نقش اول مرد این نمایش که جورج باشد ، بگوید که همچین کاری را انجام بدهد اما ، نمیتوانست کاری بکند ، خواسته ی آن پیرمرد باید انجام می شد حتی ، اگر زور و خارج از ادب واحترام می بود.
جورج همانطور که پیچ گوشتی را با دهان خود نگه داشته بود ، زیر لب چیز هایی راجع به آقای گیلبرت زمزمه میکرد و همزمان مشغول ور رفتن با نور افکن اصلی صحنه بود.
_میتونست یکی از افراد خدمه رو برای این کار صدا کنه ، البته اگه همه ی خدمه رو رد نکرده بود برن پی کارشون ، آه گیلبرت ، تو دقیقا همونطوری موندی که از کودکی میشناختمت ، همونقدر خسیس و همونقدر چشمچران!
حرف هیزی و چشمچرانی شد که دوباره افکار جورج در آن شرایط دشوار آویزان بودن از سقف ، به سمت کلویید و زیبایی های او سرازیر شدند.جورج عاشق ، بخاطر علاقه ای که به کلویید داشت ، میتوانست همیشه در میان بدبختی ها و دغدغه هایش ، یک جایی را برای فکر کردن و رویا پردازی در رابطه با آن خانم جذاب باز کند.
جورج همانطور که درگیر نورافکن بود ، سایه ای از پایین توجهش را جلب کرد.
او ابتدا گمان کرد که سایه ، متعلق به یکی از بازیگران نقش فرعی نمایش امشب است ، بنابراین دیگر توجهی به آن نکرد و دوباره مشغول کار خود شد ، تا اینکه صدای زمزمه ی آوازی آشنا را شنید ، آوازی که حال و هوایی شبیه به لالایی و آهنگی مست و خواب کننده داشت.
سرش را به سمت صاحب سایه کرد و خانمی با کلاهی حصیری بر روی سر ، همراه با دامنی به رنگ سرخ در تن را مشاهده کرد.سرخی دامن خانم با چشمان آبی او تضادی اعجاب انگیز و از طرفی با پوست سفید و روشنش ترکیبی غیرقابل توصیف را ساخته بود.
جورج بیچاره ، در آن شرایط دشوار و سخت ، همین را کم داشت که دست و پا هایش هم شل بشوند و بخواهند که مانع تمرکز و کار او شوند.
باز هم ، همان ماجرای همیشگی رخ داد ، جورج ای که محو تماشا است و کلویید ای که دلبری میکند و در نهایت ، یک صدا و یا اتفاق که این جو رمانتیک را بهم میزند.
این بار صدای افتادن پیچ گوشتی ای که جورج با دهان خود نگه داشته بود ، او را از دنیا ی خیالات بیرون آورد و به آغوش سرد و بی رحم واقعیت سپرد.
البته ، افتادن پیچ گوشتی فرصتی برای مکالمه با کلویید را هم برای جورج فراهم کرد و او نمیخواست که این بار این فرصت را از دست بدهد ، تازه گیلبرت پیر هم آن اطراف نبود ، پس شرایط را برای شروع صحبت مناسب دید و به قصد شروع هم صحبتی با کلویید گفت: ببخشید دوشیزه محترم ، عذرمیخوام امکانش هست که پیچ گوشتی رو به من بدید ، نمیدونم چی شد که یهویی افتاد.
کلویید با چشمان درشت و کشیده ی خود و لبخندی بر روی صورت ، که برای جورج قدیمی و آشنا بود ، به او نگاه کرد و با لحنی صمیمی و غیرقابل پیش بینی گفت:بیخیال جورج ، راحت باش ، منو کلویید صدا کن! من و تو همدیگه رو از کودکی میشناسیم و هم بازی بودیم ، نیاز نیست اینقدر رسمی منو خطاب کنی. و سپس پیچ گوشتی را از روی زمین برداشت و دستش را به سوی جورج دراز کرد.جورج که همانند شخصی که پنج پیاله مشروبی صد ساله را سر کشیده است ، سر مست و حیران شده بود ، از پیج گوشتی غافل و با لبخندی که ریشه در شادی و امیدی در ته دل او داشت ، به چشمان کلویید خیره شد.
این بار برخلاف همیشه ، سرخی چشمان جورج به خوبی میتوانستند چشمان یخی کلویید را ذوب کنند.صحنه ی رمانتیکی بود ، بنظرم حتی میتوانست تبدیل به یکی از صحنه های اجرای امشب بشود.جورج ای که از سقف آویزان است و کلویید ای که بر روی صحنه ، خیره به جورج ایستاده.
البته گویا آقای گیلبرت خیلی این صحنه را باب میل تماشاگران نمیدید (شاید هم خودش به شخصه خوشش نیامده بود) چون بلافاصله همانند روحی تسخیر شده ، در فاصله ی اندک بین جورج و کلویید ظاهر شد و با لحن تلخ و طعنه آمیز همیشگی اش روبه جورج گفت:مرد نسبتا جوان ، میبینم که مشغول کارت نیستی ، نورهای این صحنه باید حداکثر تا یک ربع دیگه درست بشن و سپس با لحنی کاملا متفاوت و متضاد با قبلی ، به کلویید نگاه کرد و گفت:بانوی من ، با این لباس های ناقابل تئاتر ما ، چقدر زیبا و دلربا شده اید! و ناغافل ، دوباره بوسه ای بر دستان ظریف و نازک کلویید زد و ادامه داد: بانو لطف کنید و تشریف بیارید در دفتر کوچک من و کمی استراحت کنید تا قبل از اجرا سرحال شوید ، بفرمایید خواهشا با منه پیرمرد هم تعارف نکنید که ناراحت و آزرده خاطر میشم.
کلویید هم همان لبخند زورکی همیشگی را به گیلبرت تقدیم کرد و پس از دادن پیچ گوشتی به جورج ، به سمت اتاقک پوسیده و به ظاهر مجلل او رفت
و جورج را با قلبی تپنده که می خواست از سینه بیرون بیاید و پیش عشقش برود ، رها کرد.
پس از حضور نابهنگام و ناگهانی گیلبرت ، افکار جورج بهم ریخت ، از طرفی نگاه های معصومانه ی کلویید و از طرفی دیگر ، چشمان هوس باز و کثیف آقای گیلبرت ، ذهن مسن و خسته ی جورج را به شدت محاصره کرده بودند.
جورج با چهره ای درهم ، آویزان از سقف تئاتری پر از پلیدی و کثیفی ، در فکرش سوالی را مطرح کرد ، یک پیرمرد مثل گیلبرت واقعا از جان عشق و عاشقی ، چی میخواهد؟(یا حتی از جان کلویید!)

نویسنده:HuRo