ویرگول
ورودثبت نام
HuRo
HuRoتضاد،انسانیت،تفکر
HuRo
HuRo
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

وَهم صحنه(پارت دوم)

ساعت دوازده و چهل دقیقه ، ۶ ساعت قبل از پیچیدن بوی خون در سالن تئاتر:زنان همانند فرشته هایی فریبنده می مانند.

جورج همراه با یک لیوان سفید بزرگ و پر از چای ، پشت صحنه بر روی صندلی ای در کنار میزی چوبی نشسته بود و از روی کاغذ هایی که در دست داشت ، دیالوگ های خود را برای بار هزارم مرور میکرد. بعد از سی سال ، این اولین باری بود که در اجرایی مهم و طلایی ، نقش اصلی را به او میدادند و همین باعث شده بود که جورج برای اجرای امروز ، بسیار هیجان زده و از طرفی مضطرب باشد. همینطور که چشمانش بی وقفه بر روی صفحه های کاغذ ، از جمله ای بر روی جمله ای دیگر جهش میکردند ، مدام چای داغش را با صدایی گوش خراش ، هورت می کشید که ناگهان ، توجهش به زنی زیبارو که از در پشتی داشت وارد می شد جلب شد ، اینکه آن زن کی بود ، خیلی واضح و مشخص بود ، زیرا در کل تئاتر های این شهر ، تنها یک زن میتوانست اینگونه توجه جورج چشم و دل سیر را به خود جلب کند و او کسی نبود به جز کلویید ، یکی دیگر از دلایل جورج برای هیجان زده بودن ، بازی کردن مقابل همچین بانوی با اصل و نسبی مثل کلویید بود.او این بار باید نقش پسری اشراف زاده را بازی میکرد که عاشق خانمی فقیر ، از طبقه ی پایین جامعه شده است ، موقعیتی که کاملا برعکس موقعیت فعلیشان نسبت به یکدیگر بود.

جورج محو تماشای صورت صاف ، ساده و بی ریا اما ، جذاب کلویید شده بود که گرمای چای ای که از درون لیوان بر روی لباسش ریخته بود ، او را ناگهان از افکارش بیرون کشید و به واقعیت بازگرداند.جورج برق آسا از جای خود بلند شد و شروع کرد به تکان دادن لباسش و در همان هنگام ، بدون اینکه متوجه بشود ، صدایی لطیف و صمیمانه ای را شنید که به او سلام میکرد. سرش را بالا آورد و کلویید را در یک قدمی خود مشاهده کرد.

چشمان سرخ رنگ جورج ، همانند جرقه ای شروع به برق زدن کردند و روح آرام و منزوی او ، در لحظه ای کوتاه ، حسابی بی تاب شد.

جورج درست به مانند پسر بچه ای چهل ساله شده بود ، فورا با لکنت زبان جواب سلام کلویید را داد و دوباره سرش را پایین انداخت(جورج معمولا اینقدرا هم خجالتی نیست اما ، در برابر بانوی رویاهایش همیشه برایش همه چیز متفاوت است).

چشمان آبی رنگ کلویید به تنهایی کافی بودند تا جورج ، در خیالاتی عمیق و در دریای عشق غرق بشود ، برای همین خیلی جرعت نگاه کردن به آن دو چشم معصومانه و زیبا را نداشت!

کلویید که گویی مشتاق بود تا مکالمه یشان را به کلماتی بیشتر از یک سلام خالی بکشاند ، لبخندی ملیح به جورج زد و تا خواست کلماتی بیشتر بر زبان بیاورد ، صدای آقای گیلبرت از پشت سرشان شنیده شد.

_اوه پس تو اینجایی ، بسیار خرسندم از دیدن شما ، ممنون که اجرا بر روی این صحنه ی ناقابل را پذیرفتید و سپس به کلویید نزدیک تر شد و دست اورا بوسید.

به طرز عجیبی همان جرقه ای که در چشمان جورج بود را می شد در چشمان گیلبرت پیر و کهنسال نیز دید و جورج با اینکه همچنان سرش پایین بود و خود را مشغول پاک کردن لکه های چای از روی لباسش کرده بود ، این را به خوبی متوجه شد.

بانوی جوان که از ظاهرش پیدا بود که خیلی علاقه ای به هم صحبتی با صاحب این تئاتر قدیمی را ندارد از روی تعارف ، لبخندی را تحویل آقای گیلبرت داد و سپس با کلماتی شمرده و آرام گفت: اجرا بر روی صحنه ای که از کودکی خاطراتی وصف ناپذیر از آن دارم ، باعث خشنودی من هستش. و سپس همانطور که از او انتظار میرفت ، همانند خانم ای نجیب زاده و با اصالت ، مکالمه را با پرسش اینکه برای گریم ، باید به کدام اتاق برود ، کوتاه کرد اما ، گیلبرت قصد پایان بخشیدن به هم صحبتی خود با کلویید را نداشت.

_ البته ، بگذارید شمارو تا آنجا همراهی کنم ، مسئول آرایش و گریم ما خانم ای بسیار حساس و بسیار با تجربه هستش ، خانم...

همینطور از جورج دورتر می شدند و صدایشان نیز محو می شد اما ، انگار تصویر کلویید از خیالات نو ظهور درون ذهن جورج ، حالا حالا ها قصد پاک شدن را نداشتند.

از نظر جورج ، زن ها همانند فرشته هایی فریبنده می ماندند اما ، کلویید برای او فرق داشت ، همیشه همینطور بوده...(جورج میتوانست دقایق زیادی را تا قبل از اجرا ، صرف زندگی در رویاهای خود همراه با کلویید کند یا حتی ساعت ها!)

کلویید
کلویید

نویسنده:HuRo)

نویسندگیداستانتئاتر
۳
۰
HuRo
HuRo
تضاد،انسانیت،تفکر
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید