
در دوردستترین گوشهی یک شهر شلوغ، جایی که چراغهای نئون هیچوقت به آنجا نمیرسیدند، پیرمردی زندگی میکرد. پیرمرد سالها بود که عادت داشت هر روز عصر، یک صندلی چوبی کوچک بردارد و کنارِ نیمکتِ پارکِ متروکهی انتهای خیابان بنشیند.
او هر روز دو فنجان چای میآورد. یکی را خودش مینوشید و دیگری را روی لبهی نیمکت میگذاشت، درست کنارِ جایی که خالی بود.
یک روز، پسری نوجوان که در پارک توپبازی میکرد، کنجکاو شد و نزدیک رفت. پرسید: «آقا، چرا همیشه دو تا فنجان چای میآورید؟ کسی که اینجا نیست.»
پیرمرد لبخند محوی زد، لبخندی که انگار از لایههای غبارِ خاطرات بیرون میآمد. گفت: «پسرم، همسرم عاشقِ غروبهای نارنجی بود. پنجاه سال با هم اینجا نشستیم. او همیشه میگفت این پارک قلبِ شهر است، چون اینجا آدمها بیشتر از هر جای دیگر، خودشان هستند.»
پسر گفت: «پس ایشان کجا هستند؟ چرا نمیآیند؟»
پیرمرد نگاهش را به تکه ابری که در دوردست میسوخت دوخت. صدایش لرزید، اما آرام بود: «او به سفری رفته که بلیط برگشت ندارد. اما من هنوز هم عصرها میآیم تا به او بگویم که چایاش را دم کردهام. میترسم اگر نیایم، او فکر کند که من فراموشش کردهام. او هنوز هم اینجا، روی همین نیمکت، در میانِ خاطراتِ من نشسته است.»
پسرِ نوجوان سکوت کرد. آن روز او دیگر بازی نکرد. تا غروب کنار پیرمرد نشست. پیرمرد فنجانِ دوم را که حالا سرد شده بود، به آرامی برداشت، چای را پایِ ریشهی درختی ریخت و گفت: «فردا دوباره میبینمت، عزیزکم.»
فردای آن روز، وقتی پسر به پارک رفت، نیمکت خالی بود. فقط یک فنجان روی نیمکت مانده بود که پیرمرد برای آخرین بار آنجا گذاشته بود. پیرمرد دیگر نیامد، اما نیمکتِ پارکِ متروکه، تا سالها بعد، انگار هنوز بوی چایِ تازه و عطرِ خاطراتِ یک عشقِ ابدی را میداد؛ عشقی که حتی مرگ هم نتوانست آن را از آن نیمکتِ چوبیِ فرسوده جدا کند.
فردای آن روز، پسر فهمیده بود که «زمان»، بیرحمترین هدیهای است که به ما داده شده؛ چیزی که تا وقتی داریمش، قدرش را نمیدانیم و وقتی از دستش میدهیم، تنها چیزی است که برای پس گرفتنش، تمامِ دنیایمان را میدهیم.
نوشته شده از Hunter0x@
آیگپ و ایتا و سروش : @hunter0x
روبیکا : @itzhunter0x
کانال بنده :
سروش : @where_is