از امتحان بیرون زد و به سوی دوستش قدم برداشت " چیکار کردی؟" انگار همین یک سوال کافی بود تا تمام شب بیداری ها و خستگی هایش را بیرون بریزد و در آغوشش فقط گریه کند تا شاید کمی این خستگی ها جبران شود " خراب کردم ! هرچقدر بخونم درست نمیشه ! دیگه خسته شدم !"
چه میتوانست بگوید وقتی که میدید همه درحال گریه هستند ؟ هنگامی که می اندیشید آموزش های ساخته شده از طرف این سازمان نه بویی از آموزش برده اند و نه پرورش .
فقط و فقط کارخانه ای بزرگ و تک محصولی بود که سعی داشت عقاید خود را به زور به آینده ی زمین بقبولاند ! کارخانه ای بزرگ که ذهن های بی پروا را محدود و ذهن های خلاق را بی هنر بار میآورد.
می دید که چگونه هرکس که نمرات کم بیاورد مورد سرزنش قرار میگیرد از سوی خانواده ؛ حامی اصلی هر فرد ! میدید که تنها در رشتههایی به نام تجربی و ریاضی افراد هوش دارند و به کسانی که در هنرستان ها درس میخوانند بی توجهی آشکاری شده است . هنرستانی که پرورش میدهد ذهن های خلاق این جوانان را .
مگر اعضای این سازمان وظیفه نداشتند به همه بگوید مهم نیست درچه رشته ای هستید ، نمرات شما چگونه است یا حتی استعداد شما در خارج از این مدرسه است ؛ ما شما را حمایت میکنیم ؛ برای آینده ایران ، برای اینکه میدانیم هر فرد شگفت انگیز است و قرار نیست شانزده میلیون دانش آموز نمرات ریاضی شان بیست باشد ! قرار نیست همه ی شما در رشته ی تجربی درس بخوانید و تاریخ نشان داده است که حتی در ورزش و ترک تحصیل نیز موفقیت هست ! قرار نیست همه ی شما یک استعداد واحد داشته باشید و همه یک کار را بکنید . انسان ها مجموعه ای از تفاوت ها هستند که آینده زمین را میسازند و اگر فقط در یک کشور دکتر باشد و نقاشی نباشد که رنگ بزند به این زندگی خاکستری چه اهمیتی دارد که دیگر چند نفر در رشته ی تجربی تحصیل میکنند ؟ اگر فقط مهندس باشد و نباشد کسی که برای تو آهنگ بنوازد تا گاهی برای آرامش به آن پناه ببری چه ؟ اگر فقط دکتر باشد و نماند نویسنده ای در این مرز و بوم تا شاهنامه ها بسراید ، دیگر مگر زبان پارسی جاودان میماند ؟
دوستان خود را میدید.
میدید که چگونه پدر و مادر ها با نمرات دیگران فرزندانشان را آزار می دادند . میدید که اگر فرزندی نقاش داشته باشند فقط بلدند فریاد بزنند " ریاضی او کامل شده و برای تو هفده ؟ هنر هم شد کار ؟"
گاهی نیز دلش میخواست بلند شود ، برود به سوی کادر این سازمان و فریاد بزند " مگر شما خود نیز تجربه نکرده اید این وضع را ؟ مگر خود شما در مدارس ما درس نخوانده اید ؟ چگونه اکنون میتوانید اجازه دهید ما نیز مانند شما فقط و فقط تحمل کنیم ؟ اگر بر شما سخت نگذشته است که عجیب است چون هیچ کس نیست که اکنون با خوشحالی بگوید به مدرسه میرود ! اگر نیز برشما چون ما سخت گذشته است که وای ؛ وای بر شما که شما آنقدر بی وجدان هستید که حتی جرعت نکرده اید فرزندان خودتان را از این وضع نجات دهید چه برسد به آیندگان ایران ؛ مهد شکوه دنیا !"
اشک های دوستش را پاک کرد . میدانست که علاقه ای به این درس و این رشته ندارد و از سر اجبار به این مدرسه قدم گذاشته است .
پ.ن: نمیدونم چه کسی قراره این متن رو بخونه. اما اگه حتی یک نفر هم هست که میتونه به آینده ی دانش آموزان ایران زمین کمک کنه میخوام از جا بلند بشه و اعتراض کنه... اعتراض کنه که چرا باید بچه های ما توی سن کم افسردگی داشته باشن؟ چرا باید به خاطر چندتا عدد مورد سرزنش قرار بگیرن؟ چرا باید با بقیه مسابقه بشن؟ اگه نقشی دارید لطفا این چرخه ی بی پایان رو بشکنید...
چه میتوانست بگوید جز سکوت ؟