?𝐍𝐨𝐲𝐚·۴ ماه پیشسکوت و سکوت و سکوت...از امتحان بیرون زد و به سوی دوستش قدم برداشت " چیکار کردی؟" انگار همین یک سوال کافی بود تا تمام شب بیداری ها و خستگی هایش را بیرون بریزد و…
?𝐍𝐨𝐲𝐚·۶ ماه پیش"رها..."در را باز کرد و لبخند زد. -سلام!حالتون چطوره؟! سپاس منم خوبم!با هرکلمه در ذهنش فریاد می زد" گریه نکن" . با هر نفس، بغض خود را فرو میداد و…
?𝐍𝐨𝐲𝐚·۶ ماه پیشℰ𝓃𝓉𝓇𝓊 𝓃ℴ𝓊𝓈خوب سلام به همگی . من نویا ام و یه نیمچه نویسنده ام . کسی که نوشتن رو انتخاب کرد چون از گفتن میترسید؛چون کسی به حرف هاش گوش نداد .نمیدونم…