نمیتونم درست بخوابم. تمام وجودم تکهپاره شده. خستهام. چیزی نمیتونم ببینم، واقعیتی را نمیتونم لمس کنم. حس میکنم در انفرادی حبس شدم. حس میکنم گوشهام کر شدند. حس سنگینی توی گلوم دوباره برگشته.
۸ روز دیگه باید عزیزتر از جانم به عنوان سرباز نخبه، عازم پادگان برای گذروندن آموزشیش بشه. تمام سال گذشته خودش را به آب و آتیش زد امتیاز اینارو بگیره تا حداقل مجبور نباشه مستقیما سرباز در اختیار این کثافتها باشه، که فقط پروژهای براشون بنویسه. حس حقارت میکنه. دلداریش میدم، سکوت میکنه. ۲۱ روز. ۲۱ روز. عدد را با خودم تکرار میکنم، دستام یخ میشن. چرا مجبوره بره. من باید چی کار کنم؟ انتظار بکشم؟ گفتم هر هفته دو بار میام به دیدنت. برای آرامش خودم مدام این را تکرار میکنم. چقدر باید پول برای اتوبوس و قطار کنار بذارم؟ حساب میکنم. یاد گردنبندم میفتم، آروم میشم.
این شرایط همه چیز را برام وحشتناکتر کرده. چهرهی اون دختر که جلوی اطلاعات داد میزد از یادم نمیره. چشمای خودم وقتی با تنفر به یکی از بسیجیهای باتوم به دست نگاه میکردم از یادم نمیره. با چشمام خفش کردم. آه. کاش میتونستم واقعا این کار را بکنم.
هر کسی که از نظام دفاع میکنه را بلاک میکنم. چطور اونها رنج نمیکشن؟ چطور زخم نخوردن؟ به چه قیمتی دفاع میکنن؟ تاریخ پره از امثال اونها. با اینکه این را میدونم ولی باز هم آروم نمیشم. گذشت اون سالهایی که با این جماعت بحث میکردم. فقط میتونم با چشمام نگاهشون کنم.