ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهنقاشی میکنم
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

۱

نمیدانم دستنام بسته شده یا افکارم. مدت‌هاست جملاتی را در ذهنم مرور میکنم و فکر میکنم اگر کلمات را جایی گوشه‌ای نوشته بودم، بهتر بود. چرا بهتر بود؟ حالا ننوشته‌ام. بیشترشان را فراموش کرده‌ام و گویی هیچ وقت وجود نداشته‌اند.

چرا باید زل می‌زدم به آدم‌هایی که در آن محیط نشسته بودند، چرا باید تک تک جزئیات نفرت‌انگیزشان یادم بماند؟ شاید فکر کنید شان انسان را در ظاهر او محدود کرده‌ام، اما به او هم گفتم، این بیرون تنها چیزی است که من می‌بینم. نفرت عجیبی از شناختن آدم‌های جدید درونم شکل گرفته، چندی را شناخته‌ام، حالت تهوع میگیرم. فرصت زندگی را برایشان قائل نیستم و فکر میکنم کاش مُرده بودند. کوندرا در کتاب جاودانگی، آرزوی مرگ برای کسی داشتن را، از زبان یکی از شخصیت‌ها بازگو می‌کند. وقتی کلمات را می‌خواندم، میخواستم پرواز کنم، احساس تنهایی در داشتن این حس، تبدیل شده بود به یک همراهی، به مانند پیدا کردن یک دوست.

نمیدانم میتوانم متن را به هم بچسانم یا نه، انگار میخواهم همه‌چیز را همین حالا بگویم.

مثلا چه کسی می‌تواند میزان اضطرابی که تحمل کرده‌ام را بسنجد؟ چرا هیچ معیار سنجشی وجود ندارد؟ میدانی عجیب‌ترینش چیست؟ اینکه تحمل کرده‌ام، اینکه هنوز نفس می‌کشم و اینکه هنوز منتظرم بیشتر تحمل کنم. وقتی این را می‌گویم، خیلی میترسم. به خدایی که میدانم نیست اصرار میکنم که نه، من دیگر تحمل هیچ چیز را ندارم. لطفا همین‌جا شروع دکمه‌ی خوشبختی من را بزن. درست مثل یک بچه ابله.

بنظرم بچه‌ها ابله هستن، بعضی‌ها همیشه بچه می‌مانند. نه من را قاطی آن‌ها نکن، من گاهی آنطوری می‌شوم.

مرگ بر جنگ؟ از این دوگانگی میانشان لذت میبرم. تماشا می‌کنم و میخندم. به آدم‌های پرچم به دست میخندم و قهقه میزنم. این لذت بخش‌ترین لحظات این روزهاست. آدم‌هایی که آرزوی فتح سرزمین مقدس را در سر می‌پروانند حالا به آرزوی خود رسیده‌اند، این بهترین فرصت بود، پس چرا موهبت جنگ را با شعار مرگ بر فلان جا به تباهی می‌کشند؟ مگر همین آرزوی ابدیشان نبود؟‌ که بمیرد؟ که زندگی هیچ است و حوری آن طرف بخاطر شهادت دارد برایشان چرب می‌کند؟

باید ممنون باشند. این بهترین فرصت است.

چیزی گوش نمی‌دهم، مثلا پادکستی که در سال ۹۸ تولید شده، من چند سالم بود؟ می‌درخشیدم، زیبا، جوان، میخواستم دنیا را فتح کنم. چقدر خوشبختی نزدیک بود، خیلی نزدیک! خوشبختی آمیخته با تفکر دانایی در عین حماقت.

بعد، هیچ چیزی گوش ندادم، موسیقی خیلی‌ها را می‌کُشد، اما من میخواهم نبضم بایستاد و بعد با ضرب آهنگی شدید زنده شوم. اما نشده‌است، مدت‌هاست مغزم را ندارم.

۸
۰
فاطمه
فاطمه
نقاشی میکنم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید