جنبش ریز رنج در شکاف خاطرات،
محجوبانه چهره خود را آشکار میکند.
- به دنبال چه میگردی؟
« حافظه.»
-مردم این دیار سالها پیش
حافظه را به طوفانی باخته اند.
رنج اندکی جلو میآید : چه صدایت بزنم؟
- فراموشی.
خاطرات زیر لب با مشقت پچپچ میکند.
« فراموشی! نمیدانی برادرت کجاست؟»
- برای چه میخواهی؟
« تا روی پرتو غم، آهسته بخوابم.»
- اما برای چه؟
«تا داغ ننگی باشم بر لغزش هیجان.»
- بیچاره هیجان.
رنج، سرخ میشود.
«بیچاره تجربه که لا به لای نخوتِ تو دفن شد.»
- برای تاب آوردن لازم بود.
«تاب آوردن برای که؟»
- برای مردکی دون مایه به نام نفس.
خیال، پا در میانی میکند.
خاطرات، بی میل؛ رنج را فرو میبلعد.
خیال، عریان میرقصد.