شاید بنظرتون خنده دار بیاد اما آدمهای زیادی تو دنیا هستن که ممکنه از چیزایی که شما هر روز خیلی ساده و بی توجه از کنارشون رد میشید به طرز وحشتناکی بترسن. اینو شنیدین که میگن همه مشکلات ریشه تو کودکی ما داره، این جمله انقد تکرار شده که بعضی وقتا از اهمیتی و تاثیری که میتونه روی حل مشکلاتمون بذاره غافل میشیم.
یادم میاد بچه که بودم خیلی خیلی زیاد از پر می ترسیدم، آره، پر! شاید بخندید ولی برای من شش ساله واقعا ترسناک بود، بابام صبحها قبل سرکار رفتن همیشه یه پر از بالشم در میاورد و میکشید رو بینیم تا قلقلکم بیاد و بیدار شم ولی من همش گریه میکردم چون میترسیدم. این میلی که باباها به سر به سر گذاشتن و اذیت کردن بچه هاشون دارن رو هیچوقت نفهمیدم من.
خلاصه من بزرگ شدم و این ترس از پر جای خودشو داد به فوبیا از پرنده. چه تاثیری رو زندگیم میذاره؟ تا حالا نزدیک به چهار بار که پشت فرمون بودم و یه پرنده از نزدیک شیشه جلو ماشین رد شده کم مونده بوده تصادف کنم، وقتی یه دسته پرنده تو راه می بینم ،یا منتظر میمونم یکی رد شه و منم از کنار اون رد شم یا اگه بتونم راهمو کج می کنم، تا حالا چند بار رفتم تو آشپزخونه شرکت و یهو لب پنجره چنتا کبوتر دیدم ( تازه پنجره بسته بود ) و جیغ بلند کشیدم، حالا شما فکر کنید مدیر اون ور جلسه داره :))) تازگیا هم نشستم ونزدی رو دیدم و به لطف فصل دوش ترسم از کلاغ ها چند برابر هم شده.
خلاصه اینکه ترس خوب نیس، از هیچ نوعیش. مگه میشه از چیزی ترسید و بالاخره یه روز یه جا اون چیز گریبان گیرت نشه؟
شما از چی بیشتر از همه میترسید؟ اصلا فوبیای خاصی دارید یا داشتید؟ اگه داشتید چجوری تونستید درمانش کنید؟ بین ترس از تنهایی یا پرنده و گربه و موجودات مادی یا ابراز احساسات به کسی که دوسش داری کدوم براتون سخت تره؟