پارسال، یعنی یازدهم که بودم یه معلم روانشناسی داشتیم که باعث شد نه تنها از روانشناسی متنفر بشم بلکه از جامعه شناسی هم متنفر بشم! (چجوری؟ خیلی ساده. ایشون دبیر هر دو درس بودن.)
الان که داشتم تلاش میکردم یه درس خیلی ساده ی روانشناسی رو بخونم یهو چند تا چیز رندوم ازش یادم اومد.
من حفظیاتم خوب نیست! اصلا خوب نیست. شعرخوانی های فارسی رو به زور و بدبختی حفظ میکنم، دقیقا بعد امتحانم همش یادم میره. تقریبا شماره موبایل خودم و مامانم و بابام رو حفظم درحال حاضر فکر کنم. اونم برای مواقع ضروری.
یکی توی کلاسمون بود که تنها چیزی که بلد بود حفظ کردن کتاب بود. (و خب دوست من بود، منظورم اینه که بقل دستیم بود. دوست حساب میشه؟)
این دبیرگرامی که خدا حفظش کنه به خاطر این دختره به مزخرف ترین شیوه با من رفتار میکرد. چرا؟ چون اون میتونست امتحانای ۱۰ نمره ای روانشناسی رو ۱۰ بشه و من؟ زحمت میکشیدم ۶ میشدم.
هر سری که امتحان میدادیم و برگه های تصحیح شده رو بهمون میداد بالای برگه من یه انشای ۱۰ خطی مینوشت با این محتوا که تو درس نخوندی. مطمئنم هیچی نخوندی. اینجوری پیش بری نمیشه. چرا درس نمیخونی؟
و من؟ واقعا خونده بودم. جدی خونده بودم.
به خاطر نمره ۱۷.۵ ترم اول جلوی کل کلاس بهم گفت معلومه حالت اصلا خوب نبوده که این نمره رو توی امتحان گرفتی (چی بگم والا، فکر میکردم حتما افتادم که اینجوری میگه!!) و تا روزی که کارنامه ترم اول رو بهمون نداده بودن همش توی این فاز بودم که الان دقیقا چند شدم؟
روانشناسی که نهایی نشد و خورد به دوران جنگ، ولی جامعه شناسی نهاییم رو با فلاکت تمام ۲۰ شدم. نمیدونم نمرهم رو دیده یا نه و بعدش چه واکنشی داشته ولی این حداقلی ترین کاری بود که میتونستم انجام بدم.
من که هیچوقت نه تونستم روانشناسی رو دوست داشته باشم و نه تونستم با اون دختره دیگه حرف بزنم (!!) ولی اگه شما یه روزی معلم شدید لطف کنید اینجوری با بچه های مردم صحبت نکنید. تنها چیزی که بهتون میرسه تنفر دانش آموزتونه.
پ.ن: میخواستم یه عکس از کتاب روانشناسیم بزارم، ولی عکسه برعکس میشه. بیخیال.