ویرگول
ورودثبت نام
مآئده؛
مآئده؛یه مآئده، با کلی حرف...
مآئده؛
مآئده؛
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

آخرِ خرداد...

خرداد که به نیمه می‌رسد، گویی زمان در تپشِ تند نبضِ طبیعت، خود را به دستِ سرنوشت می‌سپارد. آخرین روزهای این ماه، نه پایان که یک تعلیق زیباست؛ لحظاتی که هوا بوی غلیظِ آفتابِ نشسته بر تنِ دیوارها را می‌دهد و سایه‌ها، کشیده‌تر و عمیق‌تر از همیشه، قصه‌یِ تمام شدن را زمزمه می‌کنند. در این روزهای دم دمای تابستان، جهان برای من دو نیمه‌ی کاملا متفاوت داشته است. گویی خرداد، آینه‌ای بود که تمامِ آنچه در روحم می‌گذشت را بی هیچ پرده‌پوشی نشان می‌داد. به یاد می‌آورم روزهایی را که خورشید با گشاده‌دستی بر شیشه‌های پنجره می‌کوبید و من، در کنجِ تاریکِ خویش سنگینیِ غریبی را بر دوش داشتم. آن روزها که جانم گویی در مهِ غلیظی محبوس بود؛ همان لحظاتِ بی‌حالیِ مطلق که حتی نورِ خورشید هم نمی‌توانست غبارِ ملال را از روی آینه‌یِ ذهنم بشوید. انگار جهان بیرون، با تمامِ سرسبزی و سرخیِ گل‌هایِ انار، در نظرم رنگِ خاکستریِ کهنه‌ای داشت. ثانیه‌ها کش می‌آمدند و من در سکوتی سنگین، به دیوارها زل می‌زدم، در انتظارِ معجزه‌ای که از پنجره سر بکشد و مرا از این انجمادِ درونی بیرون بکشد. اما در دلِ همین خردادِ پرهیاهو، روزهایی هم بود که رنگِ دیگری داشت؛ روزهایی که خورشید، نه از پشتِ شیشه‌ها، که در عمقِ وجودم طلوع می‌کرد. همان روزها که قدم زدن در خیابان‌هایِ شهر، معنای تازه‌ای پیدا کرده بود؛ گویی زمین زیرِ پایمان نرم‌تر شده بود و باد، عطرِ مریم‌هایِ نوبرانه را فقط برای ما می‌آورد. چقدر آن روزها حال جهان ما خوش بود. خنده‌هایی که در هیاهوی خیابان گم نمی‌شدند و نگاه‌هایی که بدون نیاز به کلام، تمامِ حرف‌های نگفته را از پهنه‌ی دشتِ چشم‌ها می‌گذشتند. آنقدر در آن لحظات غرق بودم که ردِ پایِ افسردگی، در میانِ آن‌همه نور و طراوت، گویی محو شد. گرمایِ دست‌هایی که در دست داشتم، نه فقط دستِ من، که تکه‌ای از پناهگاهِ امنِ جهان بود؛ گرمایی که سرمای آن روزهای سیاه را به تمامی از یادم برد. ما در این خرداد، از کویرِ بی‌حالی گذشتیم و به باغِ سرخوشی رسیدیم. خرداد تمام می‌شود، برگ‌ها در انتظارِ گرمایِ داغِ تیر، سبزتر از همیشه ایستاده‌اند؛ اما در خاطره‌ی من، این آخرین روزها، نه بویِ مرگ بهار، که بوی آغاز دوباره‌ی زیستن را می‌دهند. انگار که خرداد آمده بود تا به من ثابت کند، حتی در عمیق‌ترین روزهایِ بی‌رمقی، راهی به سویِ نور هست؛ کافی است کسی باشد که دستت را بگیرد و همراهِ تو، زیرِ همین آفتابِ تندِ اواخرِ ماه، به تماشایِ رقصِ پروانه‌ها بایستد.

#مائده.ر

خردادجهان
۰
۰
مآئده؛
مآئده؛
یه مآئده، با کلی حرف...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید