ویرگول
ورودثبت نام
مآئده؛
مآئده؛یه مآئده، با کلی حرف...
مآئده؛
مآئده؛
خواندن ۱ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

زندگی اگه بشقاب سوپ باشه من یه چنگال دارم!

زندگی، این خوانِ گسترده و بی‌انتها، گویی بشقابی است از سوپِ داغ، پُرجوش و خروش، متلاطم و فریبنده که بخارِ رویاها از سطر‌ سطرش برمی‌خیزد. و من؟ من در ضیافتی که سهمم کاسه‌ای از این آشوبِ دم‌کرده است، تنها به چنگالی مصلح‌ام!

چه مضحکه‌ی غریبی‌ست این هندسه‌یِ ناسازگار. هر بار که دندانه‌های سردِ چنگال را در جانِ این سوپِ سرکش فرو می‌برم تا طعمِ زیستن را بچشم، ذره‌ای از آن در میانِ شکاف‌هایِ بی‌حاصلِ چنگال، گریزپا و رقصان، دوباره به بطنِ بشقاب بازمی‌گردد. چنگالِ من، نمادِ ناقص بودنِ ابزارهای من برای درکِ کلیتِ این جهان است. من با این دندانه‌هایِ تیز، تنها می‌توانم لایه‌هایِ سطحی و بی‌رمقِ واقعیت را خراش دهم. می‌توانم آن تکه سبزیِ معلق یا قطعه‌ای گوشتِ ناچیز را به چنگ آورم، اما عصاره‌ی اصلی، آن مایه‌یِ حیات که در میانِ خلأهای میانِ انگشتانِ فلزی‌ام می‌لغزد همواره از کف‌ام می‌گریزد. گاهی به چنگال می‌نگرم؛ به این پنج انگشتِ فلزیِ سرد که گویی دستِ درازِ تقدیر است برایِ شکارِ خوشبختی و حس می‌کنم که این ابزار، نه برایِ خوردن، که برایِ رنج‌ بردن ساخته شده است. سوپ، ذاتِ سیالِ زمان است. روان، گریزان و بی‌شکل و من محکوم‌ام که با چنگالِ منطق و تلاش اقیانوسی را در مشت بگیرم.

شاید هم حکمتی در این کار باشد. شاید زندگی نمی‌خواهد که یکجا بلعیده شود. شاید این تضاد، این چنگالِ عاجز در برابرِ سوپِ بی‌کران، تنها راهی است برای آنکه ما، قطره‌قطره، ذره‌ذره و با تماشایِ لغزیدنِ آن طعم‌هایِ ناب از لایِ انگشتانِ ابزارمان، بودن را تجربه کنیم.

من با چنگال‌م به جنگِ سوپ می‌روم؛ آگاه به اینکه پیروزی، نه در سیر شدن، که در همین تلاشِ بی‌فرجام برای به چنگ آوردنِ حقیقتی است که میانِ دندانه‌هایِ سردِ این فلز، مدام از دست می‌رود و مدام دعوت به تکرار می‌کند.

#مائده.ر

زندگیسوپ
۰
۰
مآئده؛
مآئده؛
یه مآئده، با کلی حرف...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید