ویرگول
ورودثبت نام
مآئده؛
مآئده؛یه مآئده، با کلی حرف... @im_maeder (روبیکای من؛)
مآئده؛
مآئده؛
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ روز پیش

ما هنوز هستیم، هنوز ایستاده‌ایم، هنوز زنده‌ایم...

صبح آرام شروع شده بود… مثل تمام صبح‌هایی که هیچ‌کس فکر نمی‌کرد قرار است تبدیل شود به زخمی که تا سال‌ها روی دل یک سرزمین بماند. اما بعد، آسمان ترک برداشت.

باد بوی دود آورد و خیابان‌ها پر شد از صدای قدم‌هایی که به جای دویدن به سمت زندگی، به سمت پناه می‌رفتند.

در دلِ شهر، چراغ خانه‌هایی هنوز روشن بود؛ نه از روی امید… از روی انکار، انکار اینکه شاید فردا صبح، همین چراغ‌ها تنها نشانه‌ی خانه‌هایی باشند که دیگر صاحب ندارند.

مادرِ جوانی کنار پنجره نشسته بود و دستانش را محکم در هم قفل کرده بود؛ انگار اگر رهایشان کند، دلش می‌افتد، می‌شکند و روی زمین پخش می‌شود. زیر لب نام پسری را زمزمه می‌کرد که هنوز از کوچه برنگشته بود. کوچه‌ای که همیشه بوی بازی و خنده می‌داد، حالا بوی خاک و تردید می‌داد. باد پرده را تکان می‌داد و هر بار، قلب زن می‌لرزید. آخر آدم وقتی نمی‌داند عزیزش کجاست، نفس کشیدن هم برایش به جنگی کوچک تبدیل می‌شود، جنگی که در سکوت، هزار بار آدم را شکست می‌دهد.

در میدان شهر، پیرمردی ایستاده بود که سال‌ها پیش هم جنگ دیده بود؛ اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد دوباره مجبور شود صدای ترس بچه‌هایی را بشنود که حتی معنی مرگ را نمی‌دانند؛ اما از صدایش می‌ترسند. و با این همه، در دل همین تاریکی، جایی زیر آوارهای نیمه‌جان، یک دختر کوچک نشسته و تکه‌ای شیشه‌ی شکسته را مثل آینه بالا گرفته بود و سعی می‌کرد لبخند بزند.

گفته بود:

- حتی اگه همه‌چی خراب بشه… آدم باید بلد باشه دوباره خودش رو پیدا کنه.

سرزمین زخمی و دود سنگین بود.

اما همان دختر کوچک، زیر تل انبوه غبار، یادآوری می‌کرد که آدم‌ها حتی وقتی گریه می‌کنند، حتی وقتی می‌ترسند، باز هم جایی در دل‌شان یک جرقه‌ی کوچکِ روشن هست، جرقه‌ای که با زبان بی‌زبانی می‌گوید:

- ما هنوز هستیم… هنوز ایستاده‌ایم… هنوز زنده‌ایم.

و شاید همین همه‌ی امید یک سرزمین باشد.

#مآئده

۱۰
۰
مآئده؛
مآئده؛
یه مآئده، با کلی حرف... @im_maeder (روبیکای من؛)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید