کاش ماهی بودم؛ نه از آن جنسِ خیال، نه از آن حرفهای دور، فقط از جنسِ آرامشِ واقعیِ نفسهای نمدار. میدانم اگر ماهی بودم، خستگیِ من را موجِ نرمِ ساحل، بیصدا میشست. خستگیای که هر روز، بیآنکه حتی به من بگوید از کجا آمده، به پلکهایم میچسبد، به شانهها و به سکوتِ بینِ دو فکر.
کاش ماهی بودم…
وقتی روز از گردِ سرم رد میشد و دنیا همانقدر که باید سنگین میشد، من در آب قدم میزدم؛آبی که نه قضاوت میکند، نه طلبِ توضیح دارد، نه مثل آدمها دنبالِ جواب میگردد. آبی که فقط میگیرد و میبرد… میبرد تا دورِ دوردستِ خستگی، جایی که دیگر لازم نیست قوی باشم.
کاش ماهی بودم...
که وقتی فشارِ روزها روی سینهام مینشست خودم را به ساحل میرساندم؛ همانجایی که خستگی هم رسم دارد! میایستد، نفس میکشد،
و بعد… آرام در گلِ نرمِ روزها منحل میشود.
نه! من میخواستم خستگیام را با یک حرکتِ ساده، با یک رسیدنِ بیصدا تکهتکه کنم؛ مثل کفِ موج که میآید و میگذرد، مثل نورِ کمرنگی که پشتِ ابرها میماند و سرانجام راهش را پیدا میکند. میخواستم وقتی به خودِ ساحل میخوردم، خستگی در همان اندازهی خودش، در همان یک نداشتمهای بزرگِ توی دل، کوتاه و کوچک شود؛ به اندازهای برسد که دیگر نتواند زندگیام را ببلعد.
میدانم خستگی آدم را میترساند…
از این میترساند که شاید همیشه همینطور بماند. از این میترساند که شاید هیچوقت «سبک شدن» را تجربه نکرده باشیم.
اما کاش ماهی بودم…
من بلد بودم به خستگی فرصت بدهم؛ نه برای ماندن، برای فروکش کردن.
کاش ماهی بودم...
تا هر وقت خستگی گفت: «تو نمیتونی»، من از زیرِ حرفهای او رد میشدم، میرفتم میانِ جریانِ آرامِ آب، جایی که بدن یادش میافتد هنوز هم قادر است، هنوز هم میشود نفس را گرفت.
و بعد…
وقتی دوباره موجِ خستگی میخواست روی من بنشیند، من خودم را به ساحل میرساندم؛همانجا که زمین میگوید: «اینجا ایستادن ممکن است.» همانجا که آفتاب، حتی اگر کوتاه باشد، به آدم جرعت میدهد.
کاش… ماهی بودم...
تا دریا، یک جور آشتیِ همیشگی باشد و خستگی در برابرِ روشناییِ سادهی ساحل، قدش کوتاه شود و من، باز بتوانم مثل آدمهای سرشار از حال، ادامه بدهم…
بدون جنگیدن، بدون سنگینیِ بیدلیلِ هر روز.
#مآئده