آدمها همیناند؛ آینههایی غبار گرفته که هرچه بیشتر در زلالِ باورِ خویش به تماشایشان مینشینی تصویرِ صادقِ خود را در پسِ زنگارِ فراموشی، مخدوشتر مییابی. ناامیدکننده، نه چونان طوفانی سهمگین که ریشه برکند، بلکه چونان نسیمی خُرد که شمعِ اعتماد را در خلوتِ شبهای تنهایی، بیهیاهو خاموش میکند.
انسان، این پارادوکسِ لاینحل، قصیدهایست که قافیههایش در نیمه راه، راهِ گریز میجویند. ما در جستوجویِ مأمنی در نگاهِ دیگران، شبکههایی از انتظار میتنیم، غافل از آنکه هرچه تارِ «امید» ضخیمتر شود، تیغِ «ناامیدی» در برخورد با واقعیتِ عریانِ آنها، برندهتر است. آدمها معمارانِ خرابیاند؛ بناهایی از احساس که با خشتِ «خاطره» میچینیم و در پایان، با تازیانهیِ «تکرار»، ویرانیاش را به تماشا مینشینیم.
آنها در فصلِ سردِ نیاز، چون برگهای پاییزی زرد میشوند و از شاخسارِ رفاقت فرو میریزند؛ در حالی که ما، در هوسِ بهارِ همیشگی دست در دستِ وهمِ خود، به استقبالِ این سقوطِ حتمی رفتهایم. ناامیدی از آدمها، نه یک شکست، که بلوغیست تلخ؛ گذار از کوچهباغهای سادهانگاری به اقلیمِ سردِ حقیقت.
وقتی طعمِ گسِ وفاداریهای پوشالی را میچشیم، آنگاه است که میفهمیم، جز آن «حقیقتِ لایزال» که در پسِ پردهیِ هستی، بیمنت پناهِ بیپناهان است، هرچه هست، بازیِ سایههاست بر دیوارِ سنگیِ روزگار.
آدمها همیناند؛ قصههایی ناتمام که در سطرِ آخر، مخاطب را سرگشته میگذارند و ما... ما محکومیم به دوست داشتنِ همین سایههایِ گریزان، حتی آنگاه که میدانیم در انتهایِ این نمایشِ پُرشور، تنها پردهنشینِ حقیقت است که باقی میماند.
#مآئده.ر