
به یادِ من بیفت...
نه وقتی که در خیابانهای دورِ پاریس قدم میزنی که شاید هرگز ندیدهایمشان، بلکه درست همینجا؛ در میانِ روزمرگیهای خودت.
به یادِ من بیفت، وقتی که در میانِ هیاهویِ جهان، شاخهای گلِ بابونه میبینی؛ همان گلِ سادهای که عطرش شبیه به آرامشِ قبل از طوفان است. بگذار این گل، نشانهای باشد از من که در سکوتِ قلبت نشستهام.
وقتی کتابی را باز میکنی و در جملاتِ عمیقش غرق میشوی، یا وقتی صدایِ موسیقیِ مورد علاقهات در فضای اتاق میپیچد و ذهنت را به جاهای دور میبرد، لحظهای به این فکر کن که من در سطرهایِ آن کتاب و در نُتهایِ آن موسیقی، کنارِ تو نشستهام.
به یاد من بیفت، وقتی که از شدتِ شوق، خندهای از تهِ دل سر میدهی؛ همان خندههایی که طعمِ شیرینِ هندوانه و انبه را در دهانِ دنیا میریزد و جهان را برای لحظهای جایِ بهتری میکند.
وقتی عکس میگیری تا لحظهای را از دستِ زمان نجات دهی، یا وقتی با ظرافتِ تمام، لاکی به رنگِ زرشکی بر ناخنهایت مینشانی به یادِ من باش. من در همان رنگِ عمیق، در همان تلالوِ درخشانِ لاکِ تو و در همان نگاهی که پشتِ دوربین به جهان داری، حضور دارم.
به یادِ من بیفت، وقتی گربهات را با مهربانیِ بیپایان نوازش میکنی؛ همان مهربانیِ نابی که خصلتِ همیشگیِ توست و من همیشه ستایشش میکنم.
به یاد من بیفت، وقتی موهایت را با گیرههایِ تیکتاکیِ رنگارنگ میآرایی؛ همان جزئیاتِ کوچکی که دنیایِ تو را شادمانه میکند. یا وقتی در خلوتِ خودت به روانشناسیِ پیچیدهی آدمها فکر میکنی و به دنبالِ کشفِ حقیقت هستی. من مشتاقم که همسخنِ این کنجکاویهایِ ذهنیات باشم.
وقتی پاتریک را میبینی و یادت میآید که چقدر سادگی و وفاداری زیباست، به یادِ من باش. ما شاید فِراری نداشته باشیم تا با آن جادهها را طی کنیم، اما همین دوستیِ زیاد و محبتِ بیآلایشی که تو در وجودت داری، بزرگترین سفرِ زندگیِ من است.
هر بار که سرت را بالا میکنی و به ستارهای در دلِ آسمانِ شب خیره میشوی، به یاد بیاور که کسی هست که حتی در دورترین لحظات هم به تو فکر میکند.
به یاد من بیفت... نه به این دلیل که دوری، بلکه به این دلیل که در تمامِ این چیزهایِ کوچک و دلانگیز، تو همیشه من را با خودت داری.
#مآئده.ر
پ.ن: با این چیزها به یاد مآئده بیفتید...