در گوشهای از این هیاهوی زندگی، جایی که دغدغهها چون موجهای سهمگین بر ساحل آرامش میکوبند، بگذار تا نسیم بیخیالی بر جانت بوزد و پرده از رخوت روزگار برگیرد. رگِ بیخیالی، نه آن مستیِ بیخبری است و نه فراموشیِ مسئولیت، بلکه آن گوهری است نایاب که در صدفِ جانِ آگاه میشکفد.
چونان پرندهای آزاد که بر فراز آسمان، بیاعتنا به بانگِ عقابانِ شکارچی، آواز سر میدهد، تو نیز از قفسِ اندیشههایِ بسته رهایی یاب. بگذار تا افکارِ مزاحم چون ابرهایِ گذران، در آسمانِ بلندِ روحت، بیآنکه ابری از غم بر دلت بنشانند، سپری شوند.
وقتی که بارِ غمها بر دوشت سنگینی میکند، لحظهای چشم بر هم بند و در دلِ خویش باغی از آرامش را تصور کن؛ باغی که در آن، رودِ تسلیم جاری است و درختانِ امید میوههایِ چاره میدهند. شاخههایِ این درختان، آغشته به شبنمِ رضایت است و عطرِ دلانگیزِ پذیرش در فضایِ آن پراکنده.
بیخیالی آن گُلِ سرخی است که در باغِ من میروید، نه با آبِ حسرت، که با شبنمِ امروز سیراب میشود و در آفتابِ خدا بال و پر میگشاید. آنگاه که بادِ تقدیر میوزد، برگهایِ تردیدش نمیریزد، بلکه چونان برگی که به رقص درمیآید، با جریانِ زندگی همراه میشود.
بگذار تا خنده همچون چراغی در دلت روشن باشد و شادی چونان مرواریدی درخشان، در صدفِ لبانت جای گیرد. این بیخیالی، نه از سرِ بیدردی، که از اوجِ خردمندی است؛ دانایی به اینکه هر آنچه رخ میدهد، حکمتی در پسِ آن نهفته است و هر دردی، درسی برایِ بالندگی.
پس ای جانِ خسته از سفرِ هستی، در این گذرگاهِ پر پیچ و خم، رگِ بیخیالی را در خود برجستهتر کن. بگذار تا این رگ، چونان رودی آرام تو را به دریایِ بیکرانِ آرامش رهنمون شود و در ساحلِ فردایِ روشن، لنگر اندازد. این است معنایِ زندگی، نه در نبردِ بیپایان، که در رقصِ دلانگیزِ بودن.
#مآئده