
بعضی دردها فقط در لحظه نمیمانند، نمیمیرند، نمیگذرند؛ تهنشین میشوند، لابهلای پوست و استخوان و جان آدم ریشه میدوانند و بعد از سالها، وقتی خیال میکنی دیگر گذشتهاند، ناگهان از جایی که فکرش را هم نمیکنی سر بلند میکنند.
زخمها حافظه دارند؛
یعنی هر بار که جهان، بیرحمانه از کنارشان رد میشود، هر بار که دستی نمک رویشان میپاشد، هر بار که کسی به سادهترین شکل ممکن میگوید «دیگه تموم شد»، آنها در سکوت همهچیز را به خاطر میسپارند. آنها فراموش نمیکنند چه کسی رفت، چه کسی ماند، چه کسی بیتفاوت نگاه کرد، چه کسی وعده داد و نایستاد، چه کسی در اوجِ درد، بهجای مرهم، زخم تازهای گذاشت. زخمها شاهدان خاموشِ روزهای تلخاند؛ کتابهایی که با جوهرِ خون و اشک نوشته شدهاند و هر ورقشان بویِ شکست، بیپناهی و بیداری میدهد.
شاید برای همین است که بعضی آدمها با اینکه سالها میخندند، باز هم در عمق نگاهشان چیزی از دردِ قدیمی پیدا میشود. چون آن درد، فقط یک اتفاق نبوده؛ به حافظه تبدیل شده. در جانشان جا گرفته، مثل سایهای که از آفتاب جدا نمیشود. آدم خیال میکند زمان همهچیز را درمان میکند، اما حقیقت این است که زمان فقط لبهی تیز درد را کمی کند میکند، نه اینکه اصلِ آن را از بین ببرد.
بعضی زخمها خوب میشوند، اما آثارشان میماند. درست مثل درختی که طوفان، شاخههایش را شکسته اما تنهاش هنوز ردِ همان شب سهمگین را با خود دارد. انسان هم همینطور است؛ از دلِ زخم عبور میکند اما عبور کردن به معنای پاک شدن نیست. گاهی فقط یاد میگیرد با جای زخم زندگی کند، با همان خطهای نازک و عمیقی که بر تن و روحش ماندهاند، و هر از گاهی با لمسشان، دوباره به یاد میآورد که از کجا آمده و چه چیزهایی را از سر گذرانده است.
زخمها حافظه دارند، چون قرار نیست هر چیزی که آدم را شکسته، بیاثر بماند.
درد، درسِ خاموشِ زندگی است. بیرحم است، اما صادق، چیزی را از تو میگیرد، اما در عوض، چیزی عمیقتر به تو میدهد، فهم. فهمِ آدمها، فهمِ سکوتها، فهمِ رفتنها، فهمِ اینکه هر لبخند، همیشه از خوشی نمیآید.
شاید کسی که زخم خورده، دیگر مثل قبل نبیند، اما دقیقتر میبیند. کمتر اعتماد کند، اما عمیقتر بفهمد. آرامتر حرف بزند، اما سنگینتر باشد. چون زخم، اگرچه میشکند، اما همزمان به آدم حافظهای میدهد که دیگر بهسادگی فریب نخورد. و چه تلخ است این حقیقت که گاهی حتی وقتی زخم بسته میشود، خاطرهاش میماند. شبهایی هست که بیهشدار برمیگردد؛ در یک آهنگ، در یک بو، در یک جمله و در یک نگاه. ناگهان همهچیز دوباره زنده میشود، انگار آن درد هیچوقت نرفته بوده. آنوقت آدم میفهمد بعضی رنجها نه برای نابود کردن، بلکه برای تغییر دادن آمدهاند؛ برای اینکه از تو نسخهای بسازند که دیگر با اولین باد نمیریزد.
زخمها حافظه دارند...
و همین حافظه است که گاهی آدم را میترساند، گاهی نجات میدهد. چون فراموش کردن همهچیز، همیشه نجات نیست. بعضی یادها باید بمانند تا آدم دوباره همان مسیر را نرود. بعضی دردها باید در حافظهی جان حک شوند تا انسان بفهمد کجا ایستاده، از چه گذشته و دیگر اجازه ندهد همان تیغ، همانجا دوباره فرود بیاید.
پس اگر هنوز جایی از تو درد میکند، اگر هنوز نشانی از آن روزها در تو مانده، خیال نکن که ضعیفی، نه! شاید فقط این است که زخمهایت هنوز دارند حرف میزنند؛ دارند از چیزی که دیدهاند نگهداری میکنند.
زخمها حافظه دارند؛
نمیدانستی؟ و آدم، گاهی تمامِ بزرگیاش همینجاست در اینکه با همهی آن حافظهی درد هنوز ایستاده، هنوز نفس میکشد، هنوز مینویسد، هنوز ادامه میدهد.
#مآئده.ر
چنل روبیکای مآئده (@im_maeder)