
سفر که برای پولدارها نیست
سفر، همیشه از ایستگاههای بزرگ و چمدانهای پُر آغاز نمیشود؛ گاهی از یک دلِ خسته شروع میشود، از یک عصرِ کشدار، از پنجرهای که رو به تکرار باز میشود و ناگهان هوسِ رفتن را در جان آدم میاندازد. سفر، بیشتر از آنکه سهمِ جیبهای پُر باشد، نصیبِ دلهای بیدار است؛ دلهایی که هنوز از دیدنِ جاده ذوق میکنند، از بوی باران مست میشوند و از آفتابِ ریخته بر شانهی کوه، به شوق میآیند.
سفر برای پولدارها نیست...
برای آنهاییست که بلدند در فنجانی چای کنارِ جاده، طعمِ بهشت را بچشند، برای آنهاییست که نیمکتی چوبی را با تختی طلایی عوض نمیکنند.
سفر برای کسانیست که میتوانند با یک کولهی سبک، جهان را سنگینسنگین در آغوش بگیرند؛
آدمهایی که داراییشان شاید چند اسکناسِ مچاله باشد، اما ثروتشان، چشمانیست که هنوز از تماشای دنیا سیر نمیشود.
چه کسی گفته برای لمسِ خوشبختی باید بلیتِ گران خرید؟ گاهی خوشبختی، در جادهای خاکی پابرهنه راه میرود، گاهی روی صندلیِ کهنهی اتوبوسی قدیمی مینشیند و سرش را به شیشه تکیه میدهد، گاهی در نان و پنیرِ سادهایست که میانِ باد و دشت خورده میشود و آنقدر میچسبد که انگار ضیافتی شاهانه برپا شده است.
سفر، معاملهی پول با لذت نیست...
معاملهی دل است با دنیا؛ یعنی تو اندکی از خستگیات را میبخشی و جهان مشتی حالِ خوب در دامنت میریزد. یعنی از هیاهوی ساعتها دور میشوی و دقیقهها آنقدر آرام میشوند که میتوانی صدای تپیدنِ زمین را بشنوی. در سفر، آدم دوباره به خودش میرسد؛
مثل رودی که پس از پیچوتابهای بسیار، ناگهان به آغوشِ دریا میافتد.
سفر برای پولدارها نیست...
برای ثروتمندانِ واقعیست! برای آنها که جیبشان شاید خالی باشد، اما روحشان پر از پنجره است، برای آنها که بلدند از کوچههای ناآشنا عبور کنند و با هر سلام، دوستی تازهای پیدا کنند، برای آنها که میتوانند از یک منظره یک عمر خاطره بسازند و از یک لبخندِ ساده، وطنی موقت برای دلشان.
چه بسیار آدمهایی که در هتلهای مجلل، غریب ماندهاند، و چه بسیار مسافرانی که زیر سقفِ سادهی مهمانخانهای کوچک احساس کردهاند جهان، خانهی خودشان است.
آخر سفر را نه ستارههای هتل میسازند، نه رقمِ حساب؛ سفر را ستارههای آسمان میسازند، همانها که شبها بیهیچ چشمداشتی، بر سرِ مسافران نور میپاشند. سفر، یعنی آشتی با سادگی؛ یعنی دل سپردن به اتفاقهای کوچک، به صدای دورِ قطار، به عطرِ نانِ تازه در شهری غریب، به گربهای که گوشهی بازار چُرت میزند، به پیرمردی که نشانیِ راه را با لبخند میدهد، به کودکی که بیدلیل برایت دست تکان میدهد.
اینها همان تکههای ریزِ خوشبختیاند که پول، اغلب از خریدنشان عاجز است.
سفر برای پولدارها نیست...
برای عاشقهاست، برای آنهایی که هنوز میتوانند دل به جاده بسپارند، به باران، به مه، به درخت، به دریا. برای آنهایی که میفهمند بعضی از زیباترین لحظههای زندگی، نه در لوکسترین مکانها، که در سادهترین رفتنها پیدا میشود.
و چه زیباست آدمی که میرود، نه برای فرار، که برای پیدا کردن؛ پیدا کردنِ تکهای گمشده از خودش.
در پیچِ جادهای دور، در سکوتِ کوهی بلند، در آبیِ بیانتهای دریا، یا حتی در یک غروبِ کوتاه که بیخبر، دل را زیرورو میکند.
سفر برای پولدارها نیست...
برای هر دلیست که هنوز رویا را باور دارد، برای هر کسی که میداند گاهی باید رفت، تا سبک شد، تا نفس کشید، تا دوباره زندگی را، نه از پشتِ شیشهی عادت، که از پنجرهی تازگی تماشا کرد.
سفر، خرجِ زیاد نمیخواهد؛ جرعتِ زیاد میخواهد، دلِ رفتن میخواهد، چشمِ دیدن میخواهد و روحی که بلد باشد از میانِ سادهترین لحظهها، باشکوهترین خاطرهها را بیرون بکشد.
#مائده