در این راه، من تنها به توانِ بازوانِ خویش اتکا نکردم؛ من گویی در قمارخانهیِ تقدیر، تمامِ داراییِ خویش را بر سرِ هدفی گذاشتم که رسیدن به آن، تنها با «صدِ» توانِ من ممکن نبود.
ابتدا «صدِ» خود را، یعنی تمامِ عصارهیِ جان، تمامِ شبزندهداریها و تمامِ لحظاتِ نابِ هستیام را به میدان آوردم؛ اما وقتی دیدم این بضاعت، در برابرِ هیبتِ خواستهیِ من ناچیز است، سکوت نکردم. دست به دامنِ زمان شدم، از گوشه و کنارِ این جهانِ پهناور، صدها پاره امید، صدها تکه از توانِ دیگران و ذرهذرههایِ آرزوهایِ به یغما رفتهام را گرد آوردم و چونان وصالی دشوار، همه را به پیکرهیِ تلاشم پیوند زدم.
من نه فقط «صد» بودم، بلکه مجموعهای از تمامِ «بودنها» و «نشدنها» بودم. گویی تمامِ جهان را در یکسو و خواستهیِ خویش را در سویِ دیگر کفه قرار دادم. من با تمامِ وجودم، با تمامِ آن چیزی که «من» نامیده میشد و با تمامِ آن چیزی که به امانت از دیگران وام گرفته بودم، ایستادم؛ اما گاهی در دفترِ سرنوشت، حساب و کتابِ ما با حسابِ هستی تفاوت دارد. با اینکه سقفِ توانِ من بالاتر از «صد» رفت، با اینکه به اندازهیِ تمامِ ستارههایِ بیفروغِ شب، تلاشِ مضاعف کردم، باز هم گویی دستی نادیدنی موازنهیِ این سنگینی را برهم زد.
اکنون که به آن کارستانِ بزرگ مینگرم، نه پشیمانم و نه شکستخورده؛ چرا که من تمامِ خویش را برایِ تجربهیِ بودن خرج کردم. من به سقفِ توانِ بشری دست یافتم و شاید رازِ خلقت، نه در رسیدن، که در همین «بیش از توان دویدن» نهفته باشد. من همهیِ آن «صدها» را در مسیرِ آرمانم ذوب کردم؛ حتی اگر عاقبتِ کار نه آن چیزی بود که در خواب میدیدم، اما من در آینهیِ وجدانِ خویش، شاهدِ باشکوهترین و عمیقترین تلاشی بودم که یک انسان میتواند در پهنهیِ گیتی به نمایش بگذارد.
#مآئده.ر