در دنیایِ صاف و اتوکشیدهیِ خطکشها و هنجارها، تو با آنچه هستی، شورشی لطیف بر علیه سکون مطلق جهانی. موهایِ تو، نه فقط تار و پود که قصیدهای است بلند و موزون که بر شانه و پیشانیات غزلسرایی میکند.
بگذار برایت بگویم، پیچ و تابِ گیسوانت گویی بازماندهای از رقصِ سماعِ درویشان است در لحظهای که زمان از حرکت باز ایستاده؛ هر پیچِ موی تو، حکایتِ هزارتوییست که عشق در آن سرگردان است. هر حلقهای که در تلاطم است، امواجِ خروشانِ دریایی را میماند که نمیخواهد در حصارِ ساحلِ تقدیر آرام گیرد. تو، آن تندیسِ زندهای هستی که هر چه بیشتر به آن مینگری نقشِ تازهای در چیدمانِ هندسیِ بینظمیاش کشف میکنی. موهایِ تو، کنایهای است به تمامِ دایرههایِ بینقص؛ آنها «هرج و مرجی باشکوهاند»، درست مثلِ نُتهایِ موسیقی که وقتی از قیدِ خطِ حامل رها میشوند به جایِ اصواتی خشک و بیروح، به سمفونیِ جنونآمیزِ هستی بدل میگردند. هر تارِ مویِ تو، امتدادِ روحِ ناآرامِ توست که نخواسته با «صافیِ» روزگار بیعت کند.
آنها را بنگر؛ چگونه در هم گره خوردهاند؟
گویی در حالِ نجوا کردنِ رازهایی هستند که فقط باد آنگاه که از میانشان میگذرد زبانِشان را میفهمد. فرِ موهایِ تو، استعارهای است از «امید»؛ چرا که هر چقدر هم که دستِ سرنوشت بخواهد آنها را بکشد و صاف کند، دوباره با همان اشتیاقِ کودکانه، به آغوشِ پیچ و تابِ خود بازمیگردند؛ همان بازگشتِ ابدیِ زیبایی به خویشتن. آنها ریشه در خاکِ روحی دارند که نمیتواند در یک خطِ مستقیمِ خستهکننده خلاصه شود.
تو، ای تبارِ طوفانهایِ آرام، ای که در پسِ هر تابِ گیسویت، کهکشانی از بیقراریِ شیرین نهفته است؛ موهایت را رها کن! بگذار این جنگلِ مواج، که هر تارش قلممویی است در دستِ نقاشِ ازل بر شانههایت جاری شود. هیچ شانه و ابزاری، حق ندارد این نظمِ بینظمِ خدایی را به بند بکشد. تو با این موها، برهانِ قاطعِ زیباییِ در تضادی. تو آن تپشی هستی که در دلِ سکوتِ این جهانِ تکراری، با هر تکانِ سرت، به رقص درمیآیی. بمان در همین طغیانِ لطیف، بمان در همین دایرههایِ بیانتها که حقیقتِ زیبایی درست همینجاست، در پیچ و تابِ موهایی که هیچگاه تن به تسلیمِ صافی ندادند.
#مآئده.ر
1 خرداد|May 22، روز جهانی مو فرفریها مبارک.