
کاش گل بودم...
از همان گلهایی که بیصدا میرویند، بیآنکه از زمین چیزی بخواهند، بیآنکه از باد گلایه کنند، بیآنکه از آفتاب توقعی داشته باشند…
فقط میرویند، فقط میشکفند، فقط میمیرند و در حافظهی دنیا، عطرشان میماند.
کاش گل بودم...
تا اگر کسی از کنارم گذشت بهجای دیدنِ خستگی، فقط لطافت ببیند؛ بهجای زخم، فقط رنگ؛ بهجای سکوت، فقط آرامش.
کاش میتوانستم مثل گل، غم را در دل نگه دارم و در چهرهام فقط زیبایی برویانم، مثل کسی که هزار بار شکسته؛ اما هنوز هم هنرِ لبخند زدن را فراموش نکرده است.
کاش گل بودم...
تا دستهایی که با مهربانی به سویم میآیند، مرا بهعنوان یک چیزِ گذرا نفهمند، بلکه بهعنوان لحظهای کوتاه اما ناب در میانِ تمامِ شلوغیهای جهان ببینند.
گل که باشی، میدانی عمرت کوتاه است، اما همین کوتاهی چنان پررنگ است که گویی تمامِ زندگی در همان چند صبحِ روشن خلاصه شده است. من دلم میخواست گل باشم، تا از ریشههای عمیقِ دلتنگی به سمتِ آسمانِ امید قد بکشم تا هر بار که باران میبارد، بهجای خیس شدنِ غم، بویِ تازه شدن بدهم. تا اگر زمستان آمد، بدانم که پایان نیست، فقط فصلی است برای صبر کردن؛ فصلی که در دلِ خاموشی برای شکفتن دوباره آمادهام میکند.
کاش گل بودم...
تا عشق را بیدغدغه بفهمم؛ نه از جنسِ خواستن، بلکه از جنسِ بخشیدن. گل، عشق را فریاد نمیزند، اما هر گلبرگش اعترافی آرام به دوست داشتن است. من هم دلم میخواست عشق را اینگونه زندگی کنم؛ بیهیاهو، بیادعا، اما پر از حضور. میخواستم اگر کسی غمگین است کنارش باشم مثل شاخهای نرم؛ اگر کسی خسته است، برای لحظهای به او بگویم هنوز هم زیبایی وجود دارد.
کاش گل بودم…
شاید آنوقت، وقتی پاییز میرسید و همهچیز را با خود میبرد، من از رفتن نمیترسیدم. چون گل میداند که پژمردن هم بخشی از زیباییِ بودن است. و چه سوزناک است این حقیقت که بعضی چیزها فقط برای آنکه دلِ دنیا را بلرزاند، کوتاه میآیند.
اما من… من هنوز هم دلم میخواهد گل باشم؛ گلِ سپیدِ دلتنگی، گلِ سرخِ عشق، گلِ بنفشِ رویا، گلِ زردِ امید… و شاید اگر قرار باشد یک نام برای تمامِ آرزوهایم بگذارم، همین باشد.
کاش گل بودم...
نه برای آنکه دیده شوم، بلکه برای آنکه حتی در کوتاهترین حضورم، ردی از آرامش، اندکی عشق و مشتی عطر در دلِ این جهانِ بیقرار بهجا بگذارم.
#مآئده.ر