
امروز صبح وقتی چشم باز کردم، انگار تمامِ سلولهای بدنم میگفتند: ایمان امروز روزِ توست! نور خورشید با سماجتِ تمام از لای پردهها رد شده بود و روی صورتم میرقصید. اصلاً دلم نمیخواست وقت را تلف کنم؛ با یک انرژی فوقالعاده وسایلم را جمع کردم، یک کولهپشتی پر از انگیزه برداشتم و زدم بیرون.
هوا جان میداد برای دیدن، برای کشف کردن، برای غرق شدن در سبزترین رنگهای دنیا. همینطور که داشتم به سمت مسیرِ جنگلیِ همیشگیام میرفتم، ناگهان چشمم افتاد به ریلهای قطار. وای که چقدر این صحنه امروز تماشایی بود!
خورشیدِ بیپروا، تمامِ توانش را گذاشته بود تا از لای شاخوبرگهای انبوهِ درختان، خطوطِ درخشانِ نور را روی ریلها نقاشی کند. یک منظرهی کاملاً سینمایی! همانجا بود که یکدفعه خاطرههای شیرین مثل یک سیلِ خوشرنگ و لعاب ریختند توی ذهنم. یاد تمامِ سفرهای پرخاطره، یادِ خندههایی که توی کوپهی قطار لابلای صدای تقتقِ ریل گم میشد، و یادِ آن حسِ نابی که فقط وقتی مسافری، سراغت میآید...
ریلها زیر آن آفتابِ دلانگیز، مثل دو تا راهِ بینهایت به سمتِ قلبِ جنگل به نظر میرسیدند. انگار به من میگفتند ایمان همیشه راهی هست که تو را به بهترین جاهای دنیا برساند!
واقعاً گاهی اوقات یک اتفاق ساده مثل همین برخوردِ اتفاقیِ نگاهت با یک جادهی ریلی در یک صبحِ آفتابی میتواند شارژِ روحیه آدم را تا بینهایت بالا ببرد.
دنیای اطراف ما پر از این کشفهای کوچکِ لذتبخش است، فقط کافی است با انرژیِ مثبت نگاه کنی.
این مسیر، این ریلها و این جنگلِ سرزنده، امروز به من یادآوری کردند که زندگی چقدر میتواند قشنگ باشد. دلم میخواست همانجا بایستم، نفس عمیق بکشم و اجازه دهم این انرژیِ نابِ جنگل، تمام خستگیهای احتمالی را از وجودم بشوید و ببرد.

و درست همانجا، بیآنکه بخواهم، ذهنم آرامآرام به عقب برگشت؛ به روزهایی که سادهتر بودند، اما از جنسِ روشنتری میدرخشیدند. انگار این ریلها کلیدی بودند که قفلِ خاطرهها را باز میکردند. ناگهان تصویرِ سفرهای قدیمی در ذهنم جان گرفت؛ همان لحظههایی که با دلِ پرهیجان راهی میشدم، با چشمهایی که مدام به پنجره دوخته بود و با قلبی که برای دیدنِ چیزهای تازه تندتر می زد.
یاد خندههایی افتادم که بیدلیل بود و همین بیدلیلی، قشنگشان میکرد. یاد مسیرهایی افتادم که شاید طولانی بودند، اما خستگیشان هیچوقت از شیرینیِ رسیدن کم نمیکرد. یاد آن حسِ نابِ نشستن کنار پنجره، نگاه کردن به درختهایی که یکییکی از کنارم میگذشتند و حس کردنِ اینکه زندگی، دقیقاً در همین عبورهای آرام و بیصدا جریان دارد.
خاطرات قشنگ گذشته مثل نورِ خورشید از لای شاخهها، یکییکی روی دلم نشستند؛ نرم، گرم و آشنا. بعضی از آنها مربوط به سفرهای خانوادگی بودند، بعضی به روزهای کودکی، بعضی هم فقط به لحظههایی که آدم بیهوا خوشحال بوده و همان خوشحالیِ بیاسم، تا مدتها در وجودش مانده است.
آنجا، کنار ریلها و زیر سایهسارِ درختان، فهمیدم که بعضی منظرهها فقط دیده نمیشوند؛ آنها آدم را به جاهایی درون خودش میبرند که مدتهاست سر نزده. و این، شاید یکی از زیباترین هدیههای سفر باشد: اینکه از دلِ یک لحظهی تازه، ناگهان دستت را بگیرد و ببرد سمتِ خاطرههای روشن و دوستداشتنی گذشته.