همیشه دوست دارم اولین ها و آخرین ها خاص باشن... به یاد موندنی باشن و لحظاتش رو حس کنم.
آخرین روز 21 سالگی در آرامگاه فردوسی گذشت...

حتما بهتون پیشنهاد میکنم اگر تونستید سری به اینجا بزنید، فضایی مملو از روشنایی و حس سبکی داشت
حس میکردم اکسیژنی که تنفس میکنم سبک تر از همیشه است و یک آرامش خاصی اونجا حکم فرما بود
پروانه های رنگی مدام می چرخیدن و ابرها شروع کردن به پفک شدن


و اینکه مقبره شجریان و اخوان ثالث هم آنجاست...
یک موسیقی شجریان هم در کنار ارکست پرندگان در جریان است

خلاصه که دوستان من، می دانم نزدیک شدن به زادروز گاهی حاوی غم های عجیبی است، ولی شاید اگر زمانی را با خودتان باشید و کاری را انجام دهید که می دانید بهتر خواهید شد، حس متفاوت تری را تجربه کنید:) 🩵🪼
میدونین
یادمه اون زمان که دوست صمیمی داشتم، برای تولد 16 سالگیم اومد پیشم و من زار زار گریه میکردم و میگفتم؛
من میترسم، میترسم بزرگ شم، از دنیای بزرگا میترسم، از کارای بزرگونه میترسم، از جاهای بزرگ میترسم...
تو هم جای دوست من🙂
هنوز هم یکم میترسم... ولی هنوز به درجه گریستن نرسیدم
شما نزدیک تولدتون چه حسی دارین؟


اگه تا اینجا همراهم اومدین بهم بگید... هرچی دوست دارید، آرزو، نصیحت، پیشنهاد... برای سنِ جدیدی که میخوام واردش شم... مطمئن باشید هرچیز که بگید برام با ارزشه و می نویسمشون🦢✨
23:54
28 اردیبهشت 1405